تبليغاتX
از فراز ابر تا ژرفاي دريا بياموز
 
 

سلام

نمي دونم بگم خدا خير بده يا لعنت كنه؟! بهر حال اون كسي كه اين ماجرا رو براي آقاي فتاحي و شيواي عزيز من به وجود آورد باعث شد خيلي‌ها مثل من چشم و گوششون باز بشه و به چيزايي رو ببينن كه قبلا نديده بودن، چيزايي رو بخونن كه قبلا نخونده بودن و به چيزايي فكر كنن كه قبلا فكر نمي‌كردن!

اين شعر رو همه مي دونن از سهراب سپهريه اما من دوست دارم تقديمش كنم به آقاي پيمان فتاحي و شيواي عزيزم. اميدوارم هرچه زودتر خبر خوبي بشنوم و هرچه زودتر مشكل برطرف بشه.

اينم بگم يكي دو روز پيش يه حرف بدي شنيدم كه اميدوارم حقيقت نداشته باشه. يه بنده خدايي از قول يكي از مسوولين انجمن اسلامي چندسال پيش دانشگاه همدان كه اوج بگير و ببندهاي دانشجويي بود به يكي از اين رفقاي ما گفته بود: ايران تنها جاييه كه سر بي‌گناه بالاي داره مي‌ره!!!!

خداكنه دروغ گفته باشه!

 

سوره تماشا

 

به تماشا سوگند

و به آغاز كلام

و به پرواز كبوتر از ذهن

واژه‌اي در قفس است.

حرفهايم مثل يك تكه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شماست

كه اگر در بگشاييد به رفتار شما مي تابد

و به آنان گفتم:

سنگ آرايش كوهستان نيست

همچناني كه فلز، زيوري نيست به اندام كلنگ

در كف دست زمين گوهر ناپيدايي‌است

كه رسولان همه از تابش آن خيره شدند

پي گوهر باشيد

لحظه‌ها را به چراگاه رسالت ببريد

و من آنان را به صداي قدم پيك بشارت دادم

و به نزديكي روز و به افزايش رنگ

به طنين گل سرخ پشت پرچين سخن‌هاي درشت.

و به آنان گفتم:

هركه در حافظه چوب ببيند باغي

صورتش در وزش بيشه شور ابدي خواهد ماند.

هركه با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام‌ترين خواب جهان خواهد بود.

آنكه نور از سر انگشت زمان برچيند،

مي گشايد گره پنجره‌ها را با آه!

زير بيدي بوديم

برگي از شاخه بالاي سرم چيدم، گفتم:

چشم را باز كنيد! آيتي بهتر از اين مي خواهيد؟

مي شنيدم كه به هم مي‌گفتند:

سحر مي داند، سحر!

سر هر كوه رسولي ديدند

ابر انكار به دوش آوردند

باد را نازل كرديم كه كلاه از سرشان بردارد

خانه‌هاشان پر داوودي بود

چشم‌هاشان را بستيم.

دستشان را نرسانديم يه سرشاخه هوش.

جيبشان را پر عادت كرديم

خوابشان را به صداي سفر آينه‌ها آشفتيم...

 

من عاشق اين شعر سهرابم. نمي دونم چه حالي داشته وقتي مي نوشته....

  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:12  توسط بادسوار  | 
سلام

امسال رو خوب شروع نکردم. یه عالمه نگرانی و یه عالمه خبرهای بد.. از مادر شیوا شنیدم که شیوا شوکهای عصبی داشته و الان اونجا هم داروهای اعصاب مصرف می کنه.

شیوا ۱۸ اسفند که مادرش رو دیده بود گفته: من نه توی زندگیم و نه توی کارم هیچ خطایی نکردم. اگر دادگاه عادلانه برگزار بشه هیچ جرمی نخواهم داشت. هیچ وقت به خاطر من سرت رو پیش کسی خم نکن!!!

شیوای سرافرازم دوستت دارم.

این پیمان رو برای شیوا و برای کسانی می گذارم که مثل شیوا فکر می کنن و امیدوارم  روزی بیاد که  بشه جور دیگه ای فکر کرد...

http://www.gopetition.com/online/25608.html

 

  نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 16:59  توسط بادسوار  | 
سلام

من يه اشتباهي كردم... اول اينكه اون دالفا نيست و دالغاست..

دوم اينكه دالغا به معني جاي داغي هست كه گاي روي حيوانات مي زنن (خيلي وحشيانه‌است)

سوم اينكه منظور اين آراز خان از دالغا يك اسم مستعار بوده نه عنوان اسم محل

چهارم اينكه اون محل يه جايي تو جنگل نور خودمون هست فقط چشم بصيرت مي خواد پيدا كردنش!!

پنجم اينكه متاسفانه شيواي عزيزم هنوز برنگشته!!!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 8:46  توسط بادسوار  | 

سلام

این که می بینین عیدی منه که آراز معمولا هر سال بعد همین روزای سال یکی بهم می ده... این عکس مال منطقه دالفاست و در تاریخ ۱۲/۱۲/۸۷ گرفته شده... خیلی قشنگه.

بی اغراق با آراز با این جاهایی که می ره و هنر عکاسیش حسودی می کنم.

گفتم من که غم و غصه ام رو با شما تقسیم می کنم، بذار عیدیم رو هم تقسیم کنم... شیوای عزیزم هنوز آزاد نشده

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 9:7  توسط بادسوار  | 
سلام

کلمه سیاسی عقیدتی رو دوست دارم چون مدتها باهاش زندگی کردم... بنابراین لطفا اشتباهی برداشت نکنین...

حالا چی شد این پست سیاسی عقیدتی رو نوشتم...

تو وبلاگ گردیهای شبانه و روزانه زیاد برخوردم به اینکه آقای پیمان فتاحی و پنج تا از شاگردانشون رو مدتیه که دستگیر کرده ان... و شیوای عزیز من هم بین همین آدمهای دستگیر شده است.. نمی دونستم شیوا ممکنه به این خاطر دستگیر بشه...

شیوا دختر فوق العاده با ایمانیه... به شدت موحد و خداپرسته و ارادت زیادی به پیامبر و ائمه داره.. اصلا نمی فهمم چرا باید دستگیر بشه...

باید یه آماری از رفقام بگیرم ببینم دیگه کی دستگیر شده!!!! فردا پس فردا خودم هم دستگیر می شم!!!!

 فکر می کنم همه چیز عوضی شده! آدمهای خوب می رن زندان، آدمهای بد تو خیابون می گردن! کتابهای خوب توقیف می شن کتابهای بد همچنان تو کتاب فروشی ها هستن!!! نشریات خوب لغو مجوز می شن نشریات بی خود فراوون شدن!!!

آخه چه خبره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 11:2  توسط بادسوار  | 
سوره انفال آیه ۴۵

ای کسانی که ایمان آورده اید هرگاه با فوجی از دشمن مقابل شدید، پایداری کنید و خدا را پیوسته به یاد آرید که فیروزمند و فاتح شوید.

 

انشاء الله

 

مدتیه که از دوست خوبم شیوا (نازی حسامی) بی خبرم... اما این رو می دونم که هرجایی که هست..  هرجا... خدا هرگز فراموشش نمی کنه...

 

  نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 22:49  توسط بادسوار  | 
سلام

نمي‌دونم شهادت امام حسين و حضرت عباس رو به كي تسليت بگم؟؟؟؟؟

بيشتر از همه به نظرم بايد به خودم تسليت بگم كه بعد از اينهمه سال به گرد سم اسبشون هم نرسيدم!!!

  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:24  توسط بادسوار  | 

سلام

اين متن، پيام رئيس سياتل (رئيس يكي از قبايل سرخ پوست) به سفيد پوستانيه كه پيشنهاد داده بودن زمين‌هاي سرخ‌پوستان رو بخرن... اين نامه مقدمه يه كتاب جيبيه به اسم سرخپوستان بزرگ مي‌گويند ( يك كتاب دو زبانه از نشر ياهو) .

من وقتي اين مقدمه رو مي‌خونم فكر مي‌كنم درك و شعور اين آدم از طبيعت و نعمت‌هايي كه درش هست چقدر بيشتر از منيه كه ادعاي مسلموني و تمدن و چه‌مي‌دونم چند هزار سال تاريخ و .... دارم... اين مرد... اينهمه بي‌ادعا به خودش مي‌گه بدوي... من اگه بخوام خودم رو قضاوت كنم بايد چي بگم؟؟؟؟؟

اين قسمت اول از پيامه... قسمت دوم انشالله پست بعدي...

چگونه مي‌توان آسمان و يا گرماي يك سرزمين را خريد، يا آنها را فروخت؟ تصور چنين چيزي براي ما دور از ذهن و بيگانه است. وقتي ما مالك طراوت هوا و شفافيت آبها نيستيم، چگونه مي‌توان آنها را از ما خريد؟

هر نقطه از خاك اين سرزمين براي مردم من مقدس است. هر برگ سوزني و درخشان كاج، هر ساحل شني اين سرزمين، مهي كه در دل جنگل‌هاي تاريك پيچيده است، هر حشره‌اي كه طبيعت را پاك‌سازي مي‌كند و صداي هر حشره، در زندگي و خاطرات مردم من مقدس است.

شيره جاري در درختان اين سرزمين،‌ حاصل خاطرات مردان سرخ است.

وقتي مردان سفيد مي‌روند تا در ميان ستارگان گام نهند، مردگان آنها زادگاهشان را از ياد خواهند برد. اما مردگان ما هرگز اين سرزمين زيبا را كه مادر مرد سرخ است، از ياد نخواهد برد. ما بخشي از زمين هستيم، و زمين رخشي از ماست. گل‌هاي عطرآگين، خواهران ما، و آهوان،‌ اسب‌ها، و عقاب بزرگ برادران ما هستند. صخره‌هاي بلند شيره گياهان در دل سبزه‌زارها، گرماي بدن اسبان كوچك و انسان، همه به يك خانواده تعلق دارند.

وقتي رئيس بزرگ سفيد در واشنگتن به ما پيغام مي‌دهد كه مي‌خواهد سرزمين ما را بخرد چيز زيادي از ما مي‌خواهد. او مي‌گويد جايي به ما خواهد داد تا بتوانيم با آسودگي در آن زندگي كنيم، او پدر ما خواهد بود و ما فرزندان او. ما درباره پيشنهاد خريد زمين انديشه خواهيم كرد اما چنين كاري آسان نخواهد بود زيرا اين سرزمين براي ما مقدس است.

آب زلالي كه در نهرها و رودخانه‌هايش جاريست، نه تنها آب، بلكه خون نياكان ماست. اگر ما اين سرزمين را به شما بفروشيم، بايد به يادداشته باشيد كه اينجا مقدس است و بايد به فرزندان خود نيز بياموزيد كه اينجا سرزميني مقدس است و انعكاس هر گوشه از آن در آبهاي شفاف درياچه‌اش بازگو كننده حوادث و خاطرات مردم من خواهد بود. زمزمه آب صداي نياكان من است. رودخانه‌ها برادران ما هستند، ما را سيراب مي‌كنند. قايق‌هاي ما را پيش مي‌رانند، و كودكان ما را تغذيه مي‌كنند. اگر ما سرزمينمان را به شما بفروشيم، بايد همواره به ياد داشته باشيد و به فرزندان خود نيز بياموزيد كه رودخانه‌ها برادران ما و شما هستند، و از اين پس بايد مثل برادران خود با آنها مهربان باشيد.

ما مي‌دانيم كه مردان سفيد رفتار ما را درك نمي‌كنند. براي آنها يك بخش از زمين با ساير بخش‌هاي آن فرقي نمي‌كند، زيرا مرد سفيد بيگانه‌اي است كه شبانه هرآنچه مي‌خواهد از زمين به يغما مي‌برد. براي او مزين مثل يك برادر نيست، بلكه مثل دشمن اوست، وقتي آن را تصرف كرد، بازهم پيش مي‌رود.

او مزار پدارن خود را پشت سر مي‌نهد و حق زاده شدن فرزندان خود را از ياد مي‌برد. او با مادر خود زمين، و با برادر خود آسمان، مثل اشيايي رفتار مي‌كند كه مي‌توان آنها را خريد يا به يغما برد يا اينكه مثل گوسفندان يا جواهراتي درخشان به فروش رسانيد. او با سيري ناپذيريش زمين را مي‌بلعد و نابود مي‌كند و جز بياباني خشك و لم‌يزرع چيزي در پشت سر خويش باقي نمي‌گذارد.

نمي‌دانم راه ما با راه شما متفاوت است. منظره شهرهاي شما چشمان مرد سرخ را مي‌آزارد اما شايد اين براي آن باشد كه مرد سرخ بدوي و بي‌تمدن است و چيزي نمي‌فهمد.

در شهرهاي مردان سفيد هيچ مكان ساكت و آرامي وجود ندارد، جايي كه بتوان به هنگام بهار، صداي باز شدن برگها را شنيد و يا جايي كه بتوان به صداي ملايم بال زدن حشرات گوش داد.

...        

  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 16:54  توسط بادسوار  | 

سلام
اين پست مال همه رفقامه.... اونايي كه رفيقن...
مال ني‌لبك كه اين روزا صداي دلش گرفته... مال مزدك كه خيلي دوستش دارم، مال محسن كه داشتم مي‌مردم كه اين پسر كجاست؟ مال جلال كه خيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييلي وقته ازش بي‌خبرم...
اين پست مال رفقامه...
آخرين آغاز كه نفهميدم تموم شد يا هنوز هم هست...
شراره، فرشوشتر كه غيبش زده....

اینموریکس متفکر که امیدوارم بالاخره پاش خوب شده باشه
البته اينو بگم كه همه ما با هم رفقيم... چه اونايي كه همديگه رو تو همين فضاي مجازي ديديم، چه اونايي كه تو فضاي غير مجازي هم ديديم، چه اونايي كه تو خوابها و روياهاي هم هم بوديم....
اما از اينجا كه هيچ كس قيافه واقعيم رو نمي‌بينه مي‌خوام بگم:
ني‌لبكم... مي‌دونم صدات گرفته... مي دونم يه چيزي نمي ذاره مث هميشه بخوني... اما در هر حالتي هر جايي و هر شكلي بدون بدون بدون براي من ني‌لبكي هستي كه صداش از يه جاي ديگه مياد.... انگار يكي داره در تو مي‌دمه....
يه روزي كه نمي‌دونم كي مياد... ني‌لبك مهربونم تو بايد منو بگيري و بزني... شايد اگه صداي يكي از دل خالي تو رد بشه و به من برسه صداي منم خوب بشه...
ني‌لبك عزيزم... مي‌دونم چه درديه كه هيچ كلمه و اشكي مسكنش نيست... يه همچين دردي بزرگترين دردهاست... اما عزيز دل بادسوار بدون و بدون هر كاري بكني و هر جا كه بري دل بادسوار پيشته... دعاي دلش پشت و پناهت...
ني‌لبك بادسوار دوستت داره چون تو ... تويي...

  نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 22:8  توسط بادسوار  | 

سلام
يه سال پيش همين موقع يه خبري شنيدم كه شادم كرد... برام مهم بود و هنوزم هست... الان يه سال از اون روز مي‌گذره... چه يك سالي!!! از روي تقويم 22 روز ديگه سالگرد يه اتفاق مهم ديگه است...
روزگار داره خيلي عجيب مي‌گذره...
گاهي فكر مي‌كنم همه اينا خوابه... همه زندگيم... فكر مي‌كنم كلاس اول دبستان هستم و دارم خواب مي‌بينم ... و همين الانه كه مامانم بيدارم كنه بگه پاشو آماده شو برو مدرسه!
راستش اگه اينطور باشه خيلي بده! من حوصله 24 سال زندگي مجدد رو ندارم! حتي حوصله ندارم يك دقيقه به عقب برگردم چه برسه 24 سال!!!!
معني حرفم اين نيست كه الان خيلي روبراهم... اتفاقا مدت زيادي كه حالم گرفته است.. با يه من عسل نمي‌شه قورتم داد!! اما ابداً حوصله تجربه دوباره زندگيم رو ندارم!!!!
  نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 18:57  توسط بادسوار  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM