غير تسليم و رضا كو چارهاي؟
معلمي براي ما آدمهاي آزاردهنده
اين خبر رو خيلي اتفاقي يه جايي خوندم و سرچ كردم تا منبعش رو پيدا كردم:
يک عکاس دنياي وحش در ماه اکتبر گذشته توانست لحظه اي را جاودانه کند که در آن سه برادر يوزپلنگ به جاي خوردن يک بچه آهو با آن بازي کرده و دست نوازش خود را بر سر حيوان کوچک کشيدند.
زماني که آهوي کوچک سه
يوزپلنگ جوان را ملاقات کرد به نظر مي رسيد که سرنوشت دلخراشي را در پي
داشته باشد اما در کمال شگفتي اين گربه هاي بزرگ نه تنها آهوي کوچک را به
عنوان ناهار نخوردند بلکه دست نوازش خود را بر سرش کشيدند و بدون اينکه
برايش ايجاد مزاحمت کنند اجازه دادند که برود. «ميشل دنيس هاو» که در طول سفر خود به کنيا شاهد
اين صحنه غيرعادي در طبيعت بود اين فرصت را پيدا کرد که آن را براي هميشه
جاودانه کند. اين عکاس توضيح داد:«سه يوزپلنگ برادر هستند و از
زماني که مادرشان آنها را در سن 18 ماهگي ترک کرده است با هم زندگي مي
کنند. آنها بسيار سريع مي دوند و در بيشتر اوقات باهم بازي مي کنند. يک
روز آنها به گروهي از آهوان برخورد کردند. آهوان با ديدن اين سه برادر
چاپک فرار کردند اما يکي از بچه آهوها نتوانست فرار کند و به اين ترتيب سه
بردار آن را به راحتي شکار کردند اما پس از آنکه بچه آهو را به زمين زدند
علاقه خود را به خوردن آن از دست دادند و همانند گربه اي که يک کلاف نخ
پشمي را به يک قاب طلا ترجيح مي دهد به جاي خوردن آهو شروع به بازي کردن
با آن کردند. اين گربه هاي بزرگ با دست خود سر بچه آهو را نوازش مي کردند». براساس گزارش ديلي ميل، هر چند اين داستان شگفت
انگيز دنياي وحش پاياني بسيار خوش داشت اما هنوز مشخص نيست که چرا اين
يوزپلنگ ها بازي با بچه آهو را به خوردن آن ترجيح دادند. در حقيقت اين بچه
آهو ملاقاتي را انجام داد که مي توانست واقعا زندگي کوتاه آن را نابود کند
اما دست سرنوشت به گونه اي ديگر رقم خورده بود.

بادسوار: ميشه اميدوار بود آدمها يه روزي ياد بگيرن؟
پي نوشت:
ستاره عزيز لطفا آدرست رو برام بگذار كه بتونم بهت سر بزنم... گمت كردم
اخبار- قابل توجه محسن عزيز
سلام
خبر اول اين كه سه تا از دوستان آل ياسيني به خاطر تقريبا هيچي، يك سال حبس تعزيري گرفتن (جمعا سه سال)
خبر دوم اين كه تو يه برنامه به اسم ضربان كه مخصوص شيطانپرستها بوده، تصوير آقاي پيمان فتاحي رو نشون دادن كه ميگفته : من مذهبي نيستم! بعد بلافاصله مثلا تصوير يه پسرك پونزده ساله نشون ميده كه ميگه : آنتي مذهب باش هركاري دوست داري بكن!!!!
محسن جان بخاطر همين مزخرفات هست كه تلويزيون ندارم تو خونهام!!!! واسه همينه ميگم راديو و تلويزيون دروغ ميگن!
آخه اين به اون چه ربطي داره؟ مذهبي نبودن ( كه تازه موضوع دنباله داره... آقاي فتاحي ميگه من مذهبي نيستم چون ريش ندارم!!! يعني در واقع اين موضوع رو زير سوال ميبره كه هر كسي كه ريش داشت مذهبي نيست و هركسي كه مذهبي باشه الزاما ريش نداره!!!) چه ربطي به آنتي مذهب داره ؟ چه ربطي به شيطان پرستي داره؟
به قول يه دوستي، اين كارها پرتاب سنگ و ريزش كوهه... اما اينا نميفهمن!
خبر بعدي اينكه اوضاع باغ وحش بادسوار خوبه و اين هم از عكسهاي جديد اعضاي حيات وحش فنقل ما:
اشتياق چشمهاش رو نگاه كنين؟
برق اين نگاه رو توي چشم هيچ آدمي نميشه ديد.
جناب رابي تكيه زده بر تخت سلطنتي ويژه (پادري ليمويي رنگ) كه به شدت نسبت بهش احساس مالكيت مي كنن! ![]()
بانوي زيبا، فريتا كه روي فرشهاي لوله شده بنده نشستن و داشتن به كار كارگران همسايه نظارت ميكردن![]()
فيليپ اگه گربه نبود حتما شاعر ميشد! به خصوص از وقتي كه برگشته ![]()
باز هم رابي روي اريكه سلطنت در حال جابجايي در يك قيلوله دلچسب بعد از ظهر بعد از خوردن كلي گردن و پاي مرغ![]()
گزارش تغييرات
سلام
چه مدت پر فراز و نشيبي رو گذروندم اين چند روز!
خب بعضي از دوستان از تيمي پرسيده بودن... تيمي به موقع ترخيص شد و زخم دهنش هم خوب شد. الان خونه مادر حاج حميد هست و دقيقا مثل يه هيولا غذا ميخوره. خودم از بيمارستان تحويلش گرفتم و به مادر حاج حميد دادم. علتش هم اين بود كه نميتونم تعداد زيادي حيوون رو توي خونه نگه دارم و مثلا بگم فقط وقتي تيمي مرخص شد سه تا سگ و دوتا گربه تو خونه فنقلي من بودن كه داشتن بيچارهام ميكردن!!! اما تجربه خوبي بود...
حالا شرح ماوقع...
بعد از آشنايي من با دوستان خوبم ژاله و پگاه و .. تصميم گرفتم يه سگ خوشگل از بين سگهايي كه تحت حمايت اين دوستان هست نگه دارم و با توجه به اينكه خونه ما يه حياط كوچولو داره گفتم احتمالا امكان پذيره...موضوع رو كه مطرح كردم برادر حاجي هم داوطلب شد كه يكي از اين سگها رو تحت حمايت خودش قرار بده و ببره به يه جاي خوب... من يه توله خيلي خيلي خوشگل انتخاب كرده بودم كه عكسش رو هم ميذارم. حدودا سه ماهه و اسمش الان ديگه ژوبين هست.
خب ما رفتيم بيمارستان كه دكتر يه نگاهي بهشون بندازه و سلامتيشون رو بررسي كنه. اونجا هم يه توله كوچولوي يه ماه و نيمه رو سر راه گذاشته بودن كه به شدت بدنش زخم بود و مثل اينكه ككي كنه اي جربي چيزي زده بود بهش..خلاصه ما اينم برداشتيم نشونش داديم و دارو گرفتيم. و اسم اين يكي هم شد: رابي!
مثلا توي يه يكي دو روز پنج تا حيوون تو خونه من بود كه آروم نگه داشتنشون كار وحشتناكي بود. سگ ميزد و گربه ميرقصيد! گربهها جدا، سگها جدا!! تازه بين اينها هم بازم جدا! كه دعوا نشه. البته رابي خيلي وقتا خواب بود اما ژوبي تمايل خيلي زيادي داشت به اين كه بره تو اتاق گربهها و يه احوالي ازشون بپرسه و موهاشون رو سيخ كنه...
حالا كنار اين داستان، فيليپ و فريتا از يه كمي قبل شروع كرده بودن تو حياط واسه خودشون گشت زدن و .. كه به نظر من آمادگي نسبيشون رو براي برگشتن به طبيعت نشون ميداد. اما يه شب همينطوري دوتاشون باهم فرار كردن و رفتن!!! من شاخ درآورده بودم!!!
فيليپ بعد از يه روز پيداش شد. صبح ساعت ۵ تا ۷ از بالاي ساختمون نيمه ساخته همسايه ميو ميو ميكرد و من حتي نمي تونستم درست ببينمش! فقط صداش رو ميشنيدم. فريتا هم بعد از دو روز پيداش شد اونم تو انباري پشت بوم خودمون!!! اون گير افتاده بود و يه دو سه ساعتي ميو كرد تا من فهميدم كجاست!
البته اينم بگم كه در اين مدت خيلي مزاحم همسايهها شدم! فريتا رو آوردم خونه و غذا دادم اما دوباره رفت و فرداش اومد... خلاصه فكر كنم خانوم هوايي شده ..
اما فيليپ حالش خوب نيست و به نظرم بدنش يه يكي از پاهاش يه مقداري ضرب ديده چون وقتي دست ميزنم ناله مي كنه اما شكستگي نداره و براحتي راه ميره...
خيلي حرف زدم نه؟
خب چون دوستان احوال اين بندگان خدا رو ميپرسن و من به كياناي عزيز كه مسوول اون سگها بودن قول داده بودم كه گزارش بدم پست اينبار طولاني شد.
اينم عكسها
اين رابي هست اون اول كه آوردمش
اينم اولين عكس از ژوبين... هنوز عادت نكرده بود به خونه جديد
اين هم ژوبين هست كه آوردمش تو حياط و حواسش به بنايي همسايه و سر و صداي بيرونه..
ايشون ژوبين هستن امروز بعد از يه حمام گرم
و اين رابي امروزه:
ميخواين رابي يك ماه و نيمه رو با ژوبي سه ماهه مقايسه كنين؟
اينم فيليپ درب و داغون!
آخرين عكسهاي فيليپ، فريتا و تيمي
قبل از هرچيز بگم كه از لطف و محبت آخرين آغاز و ژاله عزيزخيلي ممنونم. كلي احساس مهم بودن كردم! بعضي دوستان ميخواستن از اين بندههاي كوچولوي خدا خبر بگيرن و خودمم خيلي دوست داشتم به همه نشون بدم كه نتيجه آمپول زدنهاي بنده چي شده، بنابراين من آخرين عكسهاشون رو ميذارم براتون. پيشاپيش از به هم ريختگي احتمالي منزل پوزش ميخوام!!!!!!
فيليپ و فريتا در قيلوله بعد از ظهر!!!
جووووووووووووووووووون من كي رو ديدين اينطوري بخوابه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دنيا رو آب ببره اين آقا ببره ما رو خواب ميبره!!! فريتا هم از صداي دوربين بيدار شده و چيزي كه ميبينين ژاكت بنده است!
و حالا معرف حضورتون تيمي هيولا در بانداژ بادسواري!!!
يه چيزي بگم ها! من خودم خواب بودم كه اين بنده خدا اينطوري خوابيده! عكس رو هم حاج حميد گرفته. وگرنه بيشتر از اين حرفا ميرسم بهش
اينم بعد از تمام شدن مدت درمان!!! ژست رو دارين كه!!!
عباس عزيزم دوستت دارم
به لطف اشكالات مخابراتي!! اينترنت نتونستم اين مطلب رو به موقع بگذارم. البته فرقي هم براي اين وبلاگ نداره. نه مهمه، نه بازديد كننده زيادي داره و نه كسي اصولا منتظره تا من يه چيزي بنويسم يا يه حرفي بزنم...
اما من مينويسم... حرفم رو هم ميزنم! خوشبخانه صاحب اين پست مثل بقيه آدمها نيست كه اگه همون موقع كاري رو انجام ندي بهش بربخوره! بخصوص كه عذر موجه هم داشته باشي!
جوونتر كه بودم دستههاي خوبي تو محلههاي راهاندازي ميشد. چيزهاي زياد مثبت و منفي در مورد دستههاي عزاداري امام حسين شنيدهام و خوندم اما درست يا غلط ، دستههاي زنجيرزني امام حسين رو با تمام وجودم دوست داشتم و خيلي ناراحت بودم كه بخاطر محدوديتهايي كه داشتم نميتونستم برم و زنجير بزنم.
فكر كنم بعضيها تعجب كنن اگه بگم من عباس (ع) رو از امام حسين (ع)بيشتر دوست دارم. هميشه بيشتر دوستش داشتم چون به نظرم اصلا يه چيز ديگه است!
البته توهين به مقدسات محسوب نشه. تمام ائمه جاي خودشون رو دارن اما فكر نكنم اشكالي داشته باشه اگه كسي عباس رو بيشتر از برادرش دوست داشته باشه.
اون زمانها كه ترس از خيلي چيزها كمتر بود، دستهها هم تعدادشون كمتر بود، طبلها و سنجها كوچيكتر و كمسر و صداتر بودن اما آدمهايي كه از سر شوق و اشتياق تو دستهها شركت ميكردن بيشتر بودن و كساني كه منيت به خرج نميدادن و نذرهاشون رو با هياتهاي همسايهها يكي ميكردن بيشتر بودن.
الان صداي طبل و سنج يه دسته پنج نفري از صداي طبل يه دسته پنجاه نفري قديميها بيشتره!!! اون زمانها صداي طبل اصلا آزاردهنده نبود و وقتي كنار دسته مي ايستادي، كيف ميكردي وقتي صداي منظم و بيخلل زنجيرها رو ميشنيدي... اما الان....
اون زمان، چندتا علمدار كمك ميكردن يه علم رو برمي داشتن و با هم جا عوض ميكردن. دستهها وقتي به هم ميرسيدن، به هم سلام مي دادن و اداي احترام ميكردن و چه لذتي بود... چه لذتي بود وقتي اين "من" لعنتي رو همه كنار ميگذاشتن و يه كس ديگه و يه چيز ديگه جايگزينش ميشد.
اما الان، هركسي از راه رسيده واسه خودش هيات و دسته داره. حالا مهم نيست چندنفر ميان تو هياتش! مهم اينه كه تو زيرزمين خونهات حسينيه باشه! مهم نيست چند نفر ميان توش و به امام حسين فكر ميكنن! و مهم نيست تو اون پولي كه صرف ساختن حسينيه ميكني، ميتوني چندتا مريض رو روانه بيمارستان كني تا خوب بشن، چند نفر وام بلاعوض بگيرن كه مجبور نشن زمين كشاورزيشون رو بفروشن، چند نفر مجبور نشن فرسنگها راه برن تا به مدرسه برسن... اينها اصلا مهم نيست اما چون امام حسين رو دوست داريم حتما بايد حسينيه و هيات داشته باشين تا چشم هيات اون سر كوچه دربياد! يه طبل هم ميخريم اندازه يه وانت!!!!
الان تو هر كوچه سه تا هيات هست كه به جز برگزار كنندگانش، دو سه نفر بيشتر نميرن بشينن توش اما اون موقعها از اين خبرها نبود. اتحاد مردم، ايمانشون و تواناييشون براي از خودگذشتگي بيشتر بود.
الان اگه تو هياتها آدمي هم جمع بشه از سر صدقه نذري و غذاست و جمعيت بيشتر براي نذري گرفتن به خيابون ميان تا عزاداري امام حسين... همه تو جيبشون يكي يه قاشق دارن براي نذري خوري آنلاين و گرفتن و بردن به خونه!
اون موقعها اگه يه قاشق هم بهت ميرسيد تبرك امام حسين بود اما الان همه به فكر پر كردن يخچالهاشون هستن كه تا مدتي آذوقه داشته باشن!!!!...
متاسفم!
اون وقتها توي دستهها شعرهايي خونده ميشد كه آدم حال ميكرد! براي عباس بحر طويل ميخوندن آدم ميخواست باهاش سماع كنه!
الان با ريتم آهنگهاي شهرام شپره مداحي ميخونن با صداي طبل به چه گندگي!!! خودشونم نميدونن چي ميخونن!!!
خلاصه...
من اين بحر طويل رو خيلي دوست داشتم. اشكم درميومد وقتي ميخوندن و سه ضرب زنجير ميزدن...
خيييييييييييييييييليها رو ميشناسم از جمله خودم كه در فقدان "ايثار" و "از خود گذشتگي" و در زمان تبلور "منيت" در هياتهاي امام حسين، ديگه پاشون رو تو هيات و دسته نميگذارن...
من اين قسمت از بحر طويل عباس رو دوست داشتم و دارم و فكر كنم اين رو به عباس عزيزم بدهكار بودم
شير سرخ عربستان
وزير شهِ خوبان
پسر نايب يزدان
كه بُدی صاحب طبل و علم و بيرق و سيف ولقبش
ماهِ بنی هاشم و عباس
علمدار، سپهدار
جهانگير و جهاندار كه شدی نايبِ سقا
شهِ با وفا ابالفضل
شه با وفا ابالفضل / معدن سخا ابالفضل
شهِ با وفا ابالفضل/ نور العطا ابالفضل
شه با وفا ابالفضل
پي نوشت:
اين قسمت از متن بحر طويل رو از وبلاگ آقاي سيد عباس سيد محمدي برداشتم.
هیولا!!!!
دوشب پیش داشتیم از یک پیاده روی شبانه با حاج حمید کیف می کردیم و با هم حرف میزدیم. فیلیپ و فریتا رو هم کرده بودیم تو کاپشنمون که یه کمی هم با فضای بیرون آشنا بشن و آماده این بشن که بعد از زمستون برن و توی طبیعت!!! زندگی کنن.
حاج حمید چند روزی هست که مهمون ماست و چند روز دیگه هم می ره. داشتیم همینطوری واسه خودمون می پلکیدیم که تقریبا جلوی چشممون یه ماشین زد به یه بچه گربه اونم وقتی داشت با مامانش از خیابون رد می شد. حاج حمید دل رئوفی داره. همونجا گریه اش گرفت. من فقط داشتم بد و بیراه می گفتم!!!
راننده یه کمی جلوتر واستاد و گفت خدا به خیر کنه! شنیدم گربه بدشگونه!!!!! حاجی تو دلش گفت فعلا تو واسه این کوچولو بدشگون بودی!
مادر بیچاره بچه گربه از زیر یه ماشینی که پارک کرده بود، مات و مبهوت نگاه می کرد. یه کمی میومد جلو و صدا درمیاورد و بو می کشید اما بچه اش تکون نمی خورد!
خلاصه کلی حالمون گرفته شد! تا جسد بچه گربه رو برداشتیم گذاشتیم کنار سطل آشغال و برگشتیم خونه.
دم در، از زیر یه ماشین پارک شده، صدای میو میو اومد. نگاه کردم دیدم یه بچه گربه کوچیکه.. رفتم خونه و یکی از گردن هایی که واسه بچه ها پخته بودیم رو براش آوردم... با ولع عجیبی خورد! یکی دیگه... جلوی چشمم غیب شد!
این دفعه انداختم جلوی پام... بچه گربه پرید که گردن رو بخوره اما من گرفتمش.. خلاصه آوردیمش خونه ..
تقریبا مطمئن بودم که این بچه مادر نداره. چون بچه هایی که مادر دارن از کس دیگه ای به این راحتی غذا نمی گیرن و خیلی محتاطن.. به این راحتی پیشت نمیاد جلوی پات غذا رو بگیرن.
خوب که نگاش کردم توی نور دیدم گردنش زخمی شده و تقریبا عفونت هم کرده. تمیزش کردیم بردیمش بیمارستان دامپزشکی که دیگه تقریبا همه دکترهاش من رو می شناسن.
زخم گردن کوچولوی ما آپسه کرده بود و پاسنمان شد. ده تا پنی سیلین هم باید میزد...
به پیشنهاد حاجی، تزریقات و پانسمان رو در روز گذشته خودمون انجام دادیم اما من واقعا دل این کار رو ندارم بخصوص که خونه رو میذاره رو سرش وقتی می خوای پانسمان رو عوض کنی.
اسم این کوچولو رو گذاشتیم "تیمی" اما من هیولا صداش می کنم. چون اشتهای عجیبی داره! به شکل وحشتناکی غذا می خوره طوری که وقتی از ظرف غذا کنار میاد نمی تونه راه بره!!!
و خیلی جالب که رفتار فیلیپ و فریتا باهاش مثل یه موجود فضاييه! انگار نه انگار كه اين يه گربه نر كوچولوئه! من شنيده بودم گربههاي بزرگتر معمولا گربههاي كوچيكتر رو ميزنن و نميذارن غذا بخورن اما هيولاي ما همچين موقع غذا خوردن خور خور ميكنه كه جرأت نمي كني نزديكش شي!
جالبه كه اون واسه فيليپ و فريتا ادا درمياره و اينا تقريبا اصلا كاريش ندارن!
عكسهاي هيولا رو هم گذاشتم كه ببينين
ما و حیوانات
سلام
یه روز یه دوستی ازم درباره طهارت و پاکی پرسید و حدس زدم بخاطر این می گه که من دارم از دوتا بچه گربه نگه میدارم و خب اعتقادات مذهبی بعضی دوستان این مساله رو نمی پذیره.
نه تنها اون دوست، چند نفری بودن که باهام در مورد این مساله حرف زدن... منم در موردش فکر کردم. دوباره و دوباره... و باز هم به همون نتیجه اول رسیدم. به نتیجه تفاوت من (به عنوان نماینده آدمها) و این دوتا کوچولو (به عنوان نماینده حیوونا از جمله سگ!!! که خیلی ها حاضرن بمیرن ولی دست بهش نزنن !) اما نظر ژاله عزیز باعث شد که حتما این پست رو بنویسم.
خب.. موضوع از نظر من چند زاویه داره...
اول اینکه هر چیزی دلیلی داره و اگه دلیلش رو برطرف کنیم، خود اون چیز هم برطرف می شه. مثلا آدم ممکنه ایدز بگیره اگه در معرض عوامل آلوده کننده ایدز قرار بگیره. اما اگه عوامل منتهی به ایدز رو از اطرافش دورکنه (حالا به هر شکلی درمعرض عواملش قرار نگیره)، خب ایدز هم وجود نخواهد داشت.
می گن حیوونا بیماری میارن! خب به نظر من اگه عاملش رو برطرف کنیم، دیگه موجب مریضی نمی شن. این خیلی واضحه! زدن واکسن و ... که کاری نداره!
دوم اینکه بعضی ها معتقدن که حیوونایی مثل سگ و گربه نجس!!!!!!!!!!!!! هستن. خب به سگ در قران اشاراتی شده که به عقل من بازم مشمول رابطه علت و معلولی هست و قابل برطرف کردنه و اون موقع چون قابل برطرف کردن نبود، یه حکم قطعی داشت. تازه همون موقع هم حدیث از حضرت رسول هست که خدا از حیوونا در مورد رفتار آدمها باهاشون سوال می کنه و پوست آدمهایی که با حیوونا بدرفتاری کرده ان رو می کنه!!! (می تونم منبع بیارم)
و داستانی رو از امام صادق تو دینی یا فارسی یکی از کلاسهای مدرسه یادمه (فکر کنم دینی مثلا سوم چهارم دبستان بود) که تعریف می کرد امام صادق داشتن غذا می خوردن و یه سگی نشسته بود جلوشون و یه لقمه خودشون می خوردن و یه لقمه به سگ می دادن و سگ هم دم تکون میداد (یعنی تشکر می کرد)
یه بنده خدایی رد می شه و به امام خرده می گیره که سگ نجسه و این کارها چیه و ...
امام می گن: آدم باید وفاداری رو از سگ یاد بگیره. ببین که به ازای هر لقمه ای که بهش می دم دمش رو تکون می ده. اما ما آدمها بخاطر نعمتهایی که دریافت می کنیم تشکر نمی کنیم!!!
این داستان تو ذهن من موند و حالا خودم فلسفه بافیم رو بهش اضافه می کنم و می گم اگه خدا در قران می گه که تمام موجودات (آنچه بین زمین و آسمان هست) دائم و بدون وقفه دارن من (یعنی خدا) رو ستایش می کنن، پس سگ عزیز، مهربان و وفادار، از هزارتا آدمی که ناسپاسن (که خود خدا می گه ما آدمها هستیم)، مغرور و متکبرن، غیبت می کنن، دروغ می گن، تحریف می کنن، غرض ورزی می کنن و ... طاهر تره!
البته این حرف اصلا به مذاق بعضی ها خوش نمیاد. اما خب نظر منه.
به نظر من اگه کسی روزی فقط یک غیبت کنه، طبق آیه قران، گوشت برادر مرده اش رو خورده. حالا فکر کنین که یک ماه یه آدم گوشت مرده بخوره (اونم برادرش) و یه همین ترتیب یک سال...
به نظر شما نفس و خون و همه چیز اون آدم نجس نیست؟ نباید ازش فرار کرد؟
حالا چی شده ما گیر دادیم به سگ و گربه؟
سگ و گربه ای که اگه هم روزی ترکت کنن و برن (که ممکنه گربه ها این کار رو بکنن اما سگها نه) از روی طبیعتشونه و نه از روی بی چشم و روییشون.
سگ و گربه ایکه بهت دروغ نمی گن
خیانت نمی کنن
ریا نمی کنن
غیبتت رو نمی کنن
سپاسگزار کارهای تو هستن و ناسپاس نیستن
وقتی بهشون اعتماد کنی، بهت پشت نمی کنن
و ...
امیدوارم به اندک خوانندگان این وبلاگ فسقلی برنخوره اما بلانسبت همه شما، به نظر من سگها، گربه ها، پرنده ها، مورچه ها، مارها و ... در خصوصیات انسانی معلم ما هستن. کاش یاد بگیریم...
غیر...
خواب عجیبی دیدم... شاید نمایی از زندگیم رو...
وقتی بیدار شدم اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود: یک روز، همه آدمها زندگی من رو ترک می کنن و میرن..
بعدش به فکر این شعر افتادم: خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه؟
فیلیپ و فریتای عزیزم ممنونم
خب بعد از اینهمه کار خوبی که فیلیپ و فریتا واسه من کردن باید ازشون یه تشکری بکنم. فیلیپ الان روی پام نشسته و طوری به مانیتور خیره شده که انگار می دونه این پست مخصوص این دوتا بنده کوچولو و عزیز خداست.
از احوالشون بگم... حقیقتش اینه که خوشحال نیستم... این موجودات کوچولو خیلی زود از نعمت شیر مادر محروم شدن و الان اصلا عادت به شیر خوردن (و سایر لبینات) ندارن. به همین دلیل بدنشون کمبود کلسیم داره و بعد از کلی دوندگی و رفع عفونت خون و عکس ریه و ... فهمیدیم که نرمی استخوان پیدا کردن و ستون فقراتشون به ریه ها فشار میاره! ![]()
خلاصه یه هفته ای هست که روزی دوبار شربت کلسیم و یه داروی دیگه میخورن بعد از یه سری آنتی بیوتیک تزریقی دیگه...
این دفعه یکی دوتا عکس هم می گذارم ازشون که در حالتهای مختلف گرفته شده.
اما چی شد که این پست رو گذاشتم؟
دیشب طبق معمول بدخواب شده بودم و نصفه شب بیخوابی زد به سرم. این دوتا خوابیده بودن که فریتا از خواب بیدار شد. من نشستم کنارش و یه کمی نازش کردم که دوباره بخوابه. اومد یه چرخی دور و برم زد و خودش رو مالید بهم... سر و گردنش و دمش.. و بدنش رو قوز میداد... این حرکات به زبان گربه ای یه جور ابراز علاقه خیلی خوبه (چون این دوتا از دستم دارو می خورن و دوست ندارن تازگی کم شده بهم ابراز علاقه کنن!
)
اما امروز صبح عجیب بود... فریتا یه جوری میو میو میکرد ... کم صدا و و عمیق... بعد یکهو پرید روی پام و سرش رو مالید به دستم... من سعی کردم همه کارهایی که مامانش ممکنه در این زمان انجام بده رو انجام بدم... زیر گردنش رو ناز کردم... دور گوشش ..
به این فکر کردم که چقدر آدمها به "محبت کردن" نیاز دارن و چقدر این دوتا کوچولوی دوست داشتی برکت به زندگی من آوردن... همه فکر می کنن ما داریم شق القمر می کنیم که مراقب این دوتاییم اما به نظرم شق القمر رو این دوتا کوچولو می کنن که موجوداتی مثل آدمها رو تحمل می کنن و بخاطر اشتباهی که یه آدم دیگه کرده ، از من به عنوان یه آدم متنفر نیستن.
واقعیت اینه که زندگی در کنار آقا ببره (فیلیپ) و پلنگ خانوم (فریتا) برای من مثل یه مدرسه، آموزنده و جالب بوده. شناخت روحیات کاملا متفاوتشون و رفتار حساب شده و هوشیارانه شون درکنار بازیگوشی های بچگی که مخصوص هر بچه گربه ایه...
فیلیپ، مغرور و خود داره و به این راحتی باهات دوست نمی شه اما نگاهش پر از محبته... محبتی که آدم رو خجالت زده می کنه
فریتا هوشیار و کنجکاوه و وقتی به یه محیط جدید میره بعد از آب شدن یخش، دوست داره محیط جدیدش رو بشناسه و البته خیلی خوب غذا می خوره
فریتا برونگراتر، خیلی خیلی حواس جمع و هوشیار و در عین حال ارتباطی تره
فیلیپ اگه بخوابه، دیگه توپ هم بیدارش نمی کنه. تو عکسها هم میبینین که فریتا لای چشمش بازه اما فیلیپ خواب خوابه...
و مبارزه کردنشون یکی از زیباترین چیزهایی هست که میشه از زندگی این دوتا معلم کوچولو یاد گرفت.
معرف حضورتون ایشون آقا ببره (فیلیپ) که واقعا یه سری رفتارهای سنگین ببر رو داره
و ایشون پلنگ خانوم (فریتا) که واقعا رفتارش شبیه پلنگ و بعضی گربه سانان دیگه مثل گربه وحشیه
این نمایی از یک خواب راحت بعد از ظهر (ببینین چشمای فریتا بازه اما فیلیپ انگار داره با پادشاه هفتم دیزی دونفره می خوره!!!!)
و اینم یه عکس از یه صحنه مبارزه خیلی خیلی جدی!!! اگه نرم افزار داشتم فیلمش رو هم میذاشتم ... شاید هم درست کردم و گذاشتم...


