تبليغاتX
از فراز ابر تا ژرفاي دريا بياموز
 
 
سلام

گاهی باید صبر کرد... حتی اگه یه چیزی مهم به نظر برسه...

تو حاشیه قرآن یه حدیث از حضرت رسول خونده بودم که خواب رو تعبیر نکنید ..

از "یکی" هم شنیده بودم که خواب رو تعبیر نکنید و برای کسی هم تعریف نکنید.. صبر کنید خودش تعبیر می شه..

(هردوی این عبارات درک من از کلام این بزرگان بوده و عین کلامشون نیست)

و بنده حقیر...

گاهی باید صبر کرد

اما همیشه باید به کسی که بزرگترین می دونیش اعتماد کنی و به حرفش عمل کنی حتی اگه به نظر شرایط خیلی استثنایی برسه!!!!

بادسوار با یه ... این درس رو تمدید کرد!!!( چون دفعه پیشش رد شده بود! )

  نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 19:9  توسط بادسوار  | 
سلام

امروز صبح خواب عجیبی دیدم.... خیلی عجیب.....

  نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 0:16  توسط بادسوار  | 
سلام
كي مي‌خواد سوار باد بشه؟
من!
براي بادسواري بايد چي كار كنيم؟
بايد بارش سبك باسه مث قاصدك ... مث بالُن وزنه‌ها رو بندازه پايين
بايد يه گرمايي تو دلش باشه كه حركتش بده... چون عامل حركت باد گرماست.. بادسوار بايد دلگرم و اميدوار باشه... بادسوار اگه دلسرد و نااميد بشه مي‌افته پايين!
بادسوار بايد اهل همه‌جا باشه... همه آدماي دنيا باد رو مي‌شناسن و خيلي خيلي‌ها هم دوستش دارن... اهل همه جا بودن يعني تعلق نداشتن به هيچ جاي خاص... يعني آزادي... باد و بادسوار آزادند... از خودشون، از قيد و بند مرزها و خط‌كشي‌ها، از ترس ها و ترديدها....
بادسوار بايد مث هوا همه دنيا رو تو خودش جا بده... كِش بياد! يعني هم ظرفيتش زياد باشه هم همه‌چيز رو درك كنه.... دست‌كم عبور كنه... يعني قضاوت نكنه و گير هم نكنه! چون اگه گير كنه مي‌افته پايين!!
.
.
.
حالا بادسوار كه خيلي كار داره ...
اما كي مي‌تونه بادسوار باشه؟؟؟؟؟؟

به نظر شما بادسوار بايد چي‌كار كنه كه بادسوار شه؟

  نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 18:39  توسط بادسوار  | 
سلام
جوون كه بودم يه روز با مادرم حرفم شد... مادرم يه اشباهي در موردم مي‌كرد و هر چي توضيح مي‌دادم راضي نمي‌شد.. آخرش طبق معمول ما مقصر شديم و معذرت خواهي كرديم... يكهو يه چيزي از ذهنم گذشت كه خيلي آرومم كرد... يه كسي تو دلم گفت مهم نيست مادرت درباره‌ات چي فكر مي‌كنه.. مهم اينه كه نظر خدا درباره‌ات چيه؟... بعدش پيش خودم فكر كردم شايد لازم باشه تا روز قيامت صبر كنم تا مادرم متوجه شه كه من مقصر نبودم.. اما همين كه خدا مي‌دونست برام كافي شد...
اين چندوقت اخير هم يه جمله‌اي خوندم يه جايي كه منو ياد اين خاطره انداخت و پيش خودم فكر كردم : بادسوار تو بچگيت خيلي بهتر از الانت بوديااااااااااااا!!
جمله اينه: «وقتي كه نيازمند تاييد ديگراني بدان كه خداوند تو را تاييد نكرده است وقتي افكاري كه ديگران درباره تو دارند برايت مهم است بدان كه مهمترين معناي زندگيت را هنوز نيافته‌اي. ديگران چه‌كاري با تو مي‌توانند بكنند؟ نهايتش اين است كه تو را بكشند. پس اگر تو عاشق خدايت هستي و مشتاق ديدار او، اين بزرگترين كاري ست كه آنان مي‌توانند برايت انجام دهند.»
بادسوار اين روزاي سخت يادگرفت كه عمل كردن به اين جمله خيلي سخته
ياد گرفت بچه‌ها ايمان بهتري از بزرگا دارن
يادگرفت براي بزرگ شدن بايد بچه بود همونطوري كه مسيح مي‌گه بزرگترين شما بايد مثل كوچكترين شما باشه
ياد گرفت بايد يادبگيره كه تاوقتي به نظر ديگران فكر كنه نظر خدا به نظرش نمي‌آد..

در ضمن از يه رفيقي كه خيلي رفيقه و خودشم مي‌دونه ممنونم...

شما از اين جمله چي ياد گرفتين ؟ بگين بادسوارم ياد بگيره...


  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 2:24  توسط بادسوار  | 
سلام
يه كتابي خوندم كه توش سرگذشت آدماي مختلفي رو نوشته بود كه به دليلي به زندگي يه آدم خاصي پيوند مي‌خوردن... حدود آخراي كتاب در مورد سرگذشت اين آدم خاص نوشته بود كه چه پوستي ازش كنده شده بود و در عين حال به شكل حسادت برانگيزي مقتدر، ثابت قدم و موثر بود... و اينكه اون آدم با قاتل پسرخونده‌اش چه رفتاري كرد.. كسي كه باعث بيچارگي جمعي شده بود...
كتاب رو با ولع خوندم اما بعدش خيلي احساس بدي داشتم!!!! احساس به درد نخوردگي!!! يكي اونطوري مي‌شه يكي‌ام مي‌شه مث من!!!!
ترسو... بي‌فايده... نادون... خرابكار!...
از طرف ديگه يه صاحب دلي خيلي اصرار مي‌كرد كه آدم نبايد به خودش بد و بيراه بگه چون بزرگ، بزرگ مي‌آفرينه...
بادسوار خيلي حيرونه... پس خداي بادسوار اينقدر كوچيكه؟؟؟ بيچاره بادسوار!
  نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 23:31  توسط بادسوار  | 
سلام به رضاي صميمي...
آقا رضا تو خودت عزيزي ما رو هم عزيز مي‌بيني.. واسه همين كه اين روزا همش ناله‌ايم ننوشتم.. گلايه كردي... منم نوشتم بببيني اوضام خيلي روبراه نيست...
تازه دارم از مسافرتها در مي‌رم... بادسوار بايد خودش بادسوار بشه... وگرنه هرجا بري آسمون همين رنگه.... بقچه دلم رو كه با خودم مي‌برم!!!
از طرف ديگه بازم دارم به سال سپيده نزديك مي‌شم... همش يادش مي‌كنم... 7 خرداد...
نمي‌دونم رضا... بد گير كردم.. ببخش كسلم ....
اما روحيه تو ( دست كم توانت در نگه داشتن و بيرون نريختن شكوه هات) قابل تحسينه.. شايد بشه گفت اين وقتا مصداق اين شعر حافظ خوشگل مني:
با دل خونين لب خندان بياور همچون جام
ني گرت زخمي رسد آيي چو چنگ اندر خروش...
مخلص آقا رضا...
بادسوار
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 0:0  توسط بادسوار  | 
سلام
بدجوري سنگين شدم.. انگار وزنم 1000 كيلو زياد شده!!!
هرچي كمتر مي‌خورم انگار سبكتر نمي‌شم!!!

دلم آهنگ جمعه فرهاد رو مي‌خواد..
خستگي كهنه‌اي كه تو روزاي هفته تصوير كرده... زمزمه مي‌كنم ...شنبه روز بدي بود... تا جمعه...
جمعه... جمعه...

پاي فرار...
هواي تازه... كوه.. مه... ابر...
سرما...

انگار يه كوه خستگي افتاده رو جونم...
دلم طراوت دشت بارون‌زده رو مي‌خواد و سرماي لطيف بادي كه از روي كوه به صورت آدم مي‌خوره و موهاش رو بهم مي‌ريزه...
دلم چيزايي رو مي‌خواد خيلي وقته از زندگي دور شده ...
  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 19:41  توسط بادسوار  | 
سلام
به پيشنهاد و دعوت يكي از رفقاي بادسوار به نام شاه عباس، قراره من بگم اگه نماينده مجلس بشم چي كار مي‌كنم و سه تا كار رو نام ببرم...
خب.. بادسوار حداقل به 3 دليل فكر نمي‌كنه نماينده مجلس شه ...
1- رد صلاحيت مي‌شه
2- طرز فكرش طرز فكر پرطرفداري نيست و خيلي از طرز فكرش خوششون نمي‌آد
3- آدم پولداري نيست كه بتونه واسه خودش تبليغ كنه...
(دلايل ديگه بماند...)
اما اگه بادسوار نماينده بشه
1- يه فكري براي كسايي كه اون نشريه كژراهه رو منتشر كردن مي‌كنم كه آبروي مملكت رو بردن!!! (در ضمن وبلاگ كژراهه بروز شده)
2- سعي مي‌كنم به ديگران هم بفهمونم كه انجام كارهاي بي‌مطالعه و البته نادرستي مث كاري كه نتيجه‌اش انتشار كژراهه بود خيانت به مملكت خودمون و خيانت به اسلامه... (من هنوز موندم در جمهوري اسلامي چطور به كتابي استناد شده كه كل نظام اسلامي ما رو كه هيچ اصولا كل شيعه رو يك فرقه مي‌دونه و نويسنده هرچي بلد بوده در مورد امام خميني و شهداي جنگ گفته!!!!!!)
3- سعي مي‌كنم به قوه مجريه و مخصوصا اين خانم واعظ جوادي بفهمونم كه انقراض نسل گياهان و جانوران چه عارضه وحشتناكيه و اين خيلي شرم‌آوره كه رئيس سازمان محيط زيست ما نمي‌دونه "هما" چيه!!!! و همش به فكر انرژيه!!! من هنوز وقتي ياد اون مصاحبه تأسف‌بار مي‌افتم اعصابم خورد مي‌شه!!!!!!
خب بادسوار از بين دوستاش
يار دلنواز (ستاره)
مزدك
ايران جاودانه
رو به اين بازي دعوت مي‌كنه...
ببينيم آخرش به كجا ختم مي‌شه

  نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 1:27  توسط بادسوار  | 

سلام

گاهي حيات آدما بند چه چيزاي كوچيكي مي‌شه...

گاهي چه چيزاي كوچيكي آدمو نجات مي‌ده...

و گاهي چه چيزاي بزرگي هم آدمو نجات نمي‌ده...

بعضي وقتا يه چيز كوچيك كار بزرگ مي‌كنه ...

شايد واسه همينه كه مي‌گن گاهي خدا كهكشاني رو براي سوزني نابود مي‌كنه...

بادسوار اين‌روزا خيلي گرفته است... 

  نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:27  توسط بادسوار  | 
سلام

این ایمیل رو یه رفیقی برام فرستاد حیفم اومد شما نبینین..

 

 

بادسوار: خدایا من اشرف مخلوقاتم یا...؟

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:19  توسط بادسوار  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM