تقصير تو نيست... پاش واستادهام...
سخت و سخت تر
اما رفيق نارفيق از تنهايي خيلي خيلي سختتره
پناهي
مي جان جانانا...
چقدر جنگلا خوسی، ملت واسی خستا نبوسی، می جان جانانا
ترا گوما میرزا کوچیک خانا
خدا دانه که من نتانم خفتن از ترس دشمن، می دیل آویزانا
ترا گوما میرزا کوچیک خانا
چرا زودتر نایی، تندتر نایی تنها بنایی، گیلان ویرانا
ترا گوما میرزا کوچیک خانا
اما رشت جغلان، ایسیم تی قربان کنیم امی جان، تی پا جیر قربانا
ترا گوما میرزا کوچیک خانا
چقدر جنگلا خوسی، ملت واسی خستا نبوسی، می جان جانانا
ترا گوما میرزا کوچیک خانا
براي يک دوست
سه سال شد که رفتهاي... دو روز پيش. شرمنده کردي با معرفت...
با صداي تو
ميشد از گذشتهها گذشت
ميشد با بوي کاهگل و باران
تا روشنترين بامداد بيابر سفر کرد
با صداي تو
ميشد از آرزو عبور کرد
ميشد پر کشيد
ميشد رفت
با صداي تو
عشق، برگ خشکيدهاي در خاطرات دور نوجوانيام نبود
با صداي تو
عاشقي آسان،
عبادت ساده بود
نگاه سادهات را
صداي خستهات
و گامهايت که تو را تا روشنايي پايان اين تاريکخانه کشاندند
دوست خواهم داشت
صداي تو
صداي جواني خاموش و خاک گرفته من است
نگاه تو
انتظار غريب و حسرتبار من
و گامهايت
وعدهگاه هر روزم
ميبينمت...
ميدانم که ميبينمت...
به: خسرو شکيبايي
باز هم شب...
رفيق قديمي
همراه تنهايي اين سوار افتاده
باز هم تو
که از بين ياران ديروز و هر روز
تنها تو ماندهاي
تقديم به شبشکار
بر تيزي درهاي ژرف ايستاده بود؛
کمتر از گامي تا آزادي...
آه... اين فاصله ها..
باد گيسوان صاف، شبگون و وحشياش را با خود به هر سو همسفر ميکرد؛
نه تنها گيسوانش
روحش را...
شيفته باد بود... هرچه قويتر و شديدتر
توفان را از همه بيشتر دوست مي داشت
در توفان، ذرهاي بود گردان و گردان و گردان...
وه... چه شکوهي؛ هنگامي که ذرهاي خاک بر دوش ابرها سوار شود
دستهايش را گشود
باد را با هرآنچه داشت فراخواند....
نسيمي آمد و گونههاي ترش را نوازش کرد
چرخيد و چرخيد و چرخيد
...
انديشهاش مجال آرام نداشت...
تمام انديشهها را نسيم با خوده بود؛ چرخان و چرخان
نسيم ميچرخيد و انديشهها
جسم زيبايش را ديگر نه انديشهها، نه دستهاي بيگانه، نه آغوش خواب و نه نيايشي سالوس فراگرفته بود
باد را فراخوانده بود... نه او؛ سراپاي بالا بلندش
گرديد و گرديد و گرديد؛ و يک جهش
اينبار نه دستان آلوده افکار، نه افکار آلوده دستاني ناپاک، نه حتي پيرهني که بر کرده بود،
اينبار تنها باد بود
باد ....
آزاد شد.... رها...
18-4-90
به شبشکار
کمتر از گامي تا آزادي...
آه... اين فاصله ها..
باد گيسوان صاف، شبگون و وحشياش را با خود به هر سو همسفر ميکرد؛
نه تنها گيسوانش
روحش را...
شيفته باد بود... هرچه قويتر و شديدتر
توفان را از همه بيشتر دوست مي داشت
در توفان، ذرهاي بود گردان و گردان و گردان...
وه... چه شکوهي؛ هنگامي که ذرهاي خاک بر دوش ابرها سوار شود
دستهايش را گشود
باد را با هرآنچه داشت فراخواند....
نسيمي آمد و گونههاي ترش را نوازش کرد
چرخيد و چرخيد و چرخيد
...
انديشهاش مجال آرام نداشت...
تمام انديشهها را نسيم با خوده بود؛ چرخان و چرخان
نسيم ميچرخيد و انديشهها
جسم زيبايش را ديگر نه انديشهها، نه دستهاي بيگانه، نه آغوش خواب و نه نيايشي سالوس فراگرفته بود
باد را فراخوانده بود... نه او؛ سراپاي بالا بلندش
گرديد و گرديد و گرديد؛ و يک جهش
اينبار نه دستان آلوده افکار، نه افکار آلوده دستاني ناپاک، نه حتي پيرهني که بر کرده بود،
اينبار تنها باد بود
باد ....
آزاد شد.... رها...
18-4-90
به شبشکار
اولين نفر
شنبه هفتم خرداده.... سپيده مطمئنم اولين نفريام که تولدت رو تبريک ميگم... ميدوني از اين تولدها و زنده و مردهها خستهام... اصلا حوصلهاش رو هم ندارم... اما کيه که چشماي براق تو رو يادش بره؟ کيه خندههاي تو توي گوشش نپيچه؟ کيه فکر نکنه موقع ناهار، ظرف کوچيک ناهار يه نفرهات ميزبان .... نفر بود؟ کيه که يادش بره تو چقدر شاملو رو دوست داري؟
يادته رفتيم سر خاک فروغ دستکشهات رو جا گذاشته بودي؟ دوربينت هم خراب شده بود...
من هنوز اون زنجيره سنگي که برام خريدي رو دارم... همه، سنگهاي ريز سياه.... تقريبا يه تعداديش هميشه باهامه...
بفرما خانوم.... منم آمادهام
ريش قرمز
حالا دوباره بايد يه چند وقتي صبر کنم تا فيلمه از گلوم بره پايين. فيلم به اين ميگن که يه چند وقتي تو گلوي آدم بمونه و دلت نياد بعدش دوباره يه فيلم ديگه ببيني از ترس اينکه اثر اين يکي از ذهنت پاک بشه...
بعد از اينهمه سال، وقتي يه فيلم چنين اثري در آدم داره، يعني فيلمسازش "آدم " بوده...
خدا رحمت کنه کوروساوا رو....



