تبليغاتX
فراز ابر تا ژرفاي دريا ...

کی اشرف مخلوقاته؟

سلام

اشرف مخلوقات یعنی چی؟ یعنی کسی که به خودش اجازه بده هر جور کشتاری که دوست داره انجام بده (که این به نظر من یه جور بیماری روانی تا شرف بر مخلوقات!) یا کسی که خودش رو مسوول اعمالش می بینه حتی اگه کاملا آگاهانه نباشه؟؟؟

کی اشرف مخلوقاته؟ ما که بزرگترین دروغ ها رو می گیم؟ شنیع ترین اعمال رو انجام میدیم؟ زبون و نفس و جسم و روحمون رو با غیبت نجس می کنیم و عین خیالمونم نیست؟ مایی که گوشت برادر مرده مون رو می خوریم و یه لیوان آب هم روش؟ یا این شیری که از غصه کاری که کرده، دق می کنه؟

کی اشرف مخلوقاته؟

بنده حقیر از همین جا اعتراف می کنم: جناب شیر، سلطان جنگل، ای کسی که خودت رو مسوول اعمالت می دونی، ای کسی که وجدانت از خیلی از آدمهایی که من می شناسم بیدارتره، جناب عالی و حضورتون در کره زمین، به من بادسوار ظاهرا انسان، شرف داره!!!

 

!! نوشته شده توسط بادسوار | 17:19 | سه شنبه سوم آذر 1388 •

جارو دستي!

سلام

دلم ميخواست يه جارو دستي بردارم و زندگيم رو جارو كنم... اما با جارو دستي نه با جارو برقي!

جارو دستي رو آب ميزني تا باهاش فرش رو تميز كني (اگه جارو برقي نداشته باشين كاملا روش كار با جارو دستي رو بلد هستين!!!!!) اين آب زدن به جارو خيلي كيف داره... هم تر و تازه اش مي كنه ، هم يه بوي خوبي توي خونه رو ميگيره ، هم ياد صفا و صداقت گذشته ها مي‌افتي ...

فيليپ و فريتا بزرگ ميشن... به فيليپ مي‌گم "آقا ببره " و به فريتا ميگم "پلنگ خانوم".. 

 بايد ببنيد وقتي خونه رو با جارو دستي تميز مي كنم، واكنش اين دوتا بچه بازيگوش چيه! انگار شارژ ميشن! مي‌پرن اين ور اون ور...

كاش مي‌شد اين جارو رو بردارم به خودم بكشم... به زندگيم... به خاطراتم... كاش جاروي روحم دستم بود! كاش مي دونستم كجاست... بايد يه خونه تكوني بكنم ! جاروم كو؟

!! نوشته شده توسط بادسوار | 9:41 | چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 •

یک روزمرگی کامل!!!!

سلام

امروز هم نمازم قضا شد!!!

فریتا هم گلدونم رو شکست! منم رفتم یه مغازه گل فروشی و برای خودم سه شاخه گل داودی خریدم.

خیلی وقته کسی برام این کار رو نکرده بود...

 

!! نوشته شده توسط بادسوار | 17:36 | پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 •

عمو جغد شاخدار!!!

سلام

ماجراي اين دوتا كوچوليي كه پيش منن طولانيه... اما خلاصه اينكه اين بنده هاي كوچولو و قشنگ خدا از جاده لواسان اومدن تا سر از خونه ما درآوردن درحاليكه به شدت مريض بودن... فكر كنين اين كوچوها تازه دوماهشون شده!!!!

من هيچ وقت با بچه ها ميونه خوبي نداشتم... اونا هم با من نداشتن.. (و اين حالت الان هم برقراره ) اما اين دوتا كوچولو بعد از اون پيشي خانوم اومدن و الان عضوي از اين خونه با تمام موجودات زنده و غير زنده اش  هستن.

اسم يكي فيليپ و اسم خواهرش فريتا هست. اسامي داستان "غاز وحشي" كه تازگي خوندم و خيلي خوشم اومده.

اين دوتا كوچولو گاهي وقتا خيلي حس خوبي بهم ميدن... گاهي وقتا ميان روي سينه ام دراز مي كشن و مي خوابن، شبها موقع خواب گاهي ميان زير پتو پيشم... گاهي دستشون رو ميذارن روي دستم و نمي ذارن دستم رو بردارم و همونطوري به خواب ميرن...

و اين موقع ها من احساس عمو جغد شاخدار رو دارم وقتي كه بنر رو توي خونه‌اش بهش اعتماد مي كرد و راحت ميخوابيد....

وضع سلامتيشون خدا رو شكر بهتر شده. هنوز سرفه و عطسه دارن و هنوز هرشب بايد بريم بيمارستان آمپول بزنيم!!!!!!!

در ضمن از آخرين آغاز ممنونم....

!! نوشته شده توسط بادسوار | 16:36 | شنبه شانزدهم آبان 1388 •

اين روزها

سلام

اين روزها سرم رو گرم مي كنم به:

- كلاسهاي آموزشي

- همكاري با مركز مشاوره

- نگهداري از اين دوتا بچه گربه‌اي كه فعلا اومدن مهمون ما شدن (بنده هاي كوچولوي خدا خيلي حالشون بد بود و بردم بيمارستان حيوانات، و اونجا معلوم شد كه عفونت ريه داشته به خونشون ميزده و خدا رحم كرده به من! الان دارن بازم دارو مصرف مي كنن و خدا رو شكر كه حالشون خوبه)

- حل كردن جدول سودوكو

- انجام يه كار پروژه‌اي كه با دوستان گرفتيم

و چيزهاي مسخره‌اي شبيه به همينا....

اين سومين روزه كه براي چك كردن يه ايميل ساده بايد از فيلترشكن استفاده كرد! و اينم خيلي به نظرم مسخره است! و در عين حال نگران كننده. در موارد قبلي اوضاع اينطوري نميشد.



پي نوشت:

روزمرگي داره خفه ام مي كنه و انتظار... انتظار ... انتظار!

سهمم از انتظار توي اين دنيا زياده! خيلي زياد!!!!!



!! نوشته شده توسط بادسوار | 19:54 | جمعه پانزدهم آبان 1388 •

شعور!!!!!

زندگی انسان و سرنوشت او، تجسم آن چیزی است که در درون اوست.

زندگی انسان، انعکاسی از شعور اوست و هر تغییری در وضعیت ها،

حالات و شرایط، نتیجه حرکت شعور اوست.

!! نوشته شده توسط بادسوار | 20:44 | جمعه یکم آبان 1388 •

به اویس

سلام

این پست مخصوص اویس خان گله....

اویس  فکر کنم تو این ده دوازده روز فهمیده باشم که معامله نمی کنم...

البته انشالله که درست فهمیدم

!! نوشته شده توسط بادسوار | 23:57 | پنجشنبه سی ام مهر 1388 •

وداع

رفیق

خدا حافظ....

 

تقدیم به رفیقم، به خواهرم، به دوستم، به عزیزم... نی لبک

قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز

                                          در دلم

                                              می گریند...

(اخوان ثالث )

!! نوشته شده توسط بادسوار | 11:14 | پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 •

اندوه این روزها...

اندوه... اندوه...

             اندوه اين روزها...

وقتي به جدايي فكر مي‌كني، هم‌اكنون جدايي!

                                            حتي اگر قرار باشد صدسال ديگر اتفاق بيفتند...

و سايه سنگين‌ش بر چشمانت خواهد نشت،

                                                 نه انگار كه برخواهد گشت.

اندوه ... و عصر‌هاي خاكستري اين‌روزها...

                                        از پشت ديوارهاي بلند همسايه‌ها، خانه‌ها، برج‌ها...

و فرقي نمي‌كند در نبودنش چه‌ بازي‌هايي كني

فرقي نمي‌كند، چطور خودت،‌ او را و اينهمه ديگران گشاده‌چشم را چطور بازي دهي

                                                                                                     چطور سرگرم كني    

فرقي نمي‌كند با روزهاي تنهايي و سكوت،

                                 با روزهايي كه "رفتن" با خاطره‌اي از بليط و چمدان آزارت مي‌دهند،

                                                                                                          چه‌خواهي كرد؟

 نه ... فرقي نمي‌كند،

               هرگز نكرده است

                        و هرگز نخواهد كرد...

!! نوشته شده توسط بادسوار | 18:47 | سه شنبه چهاردهم مهر 1388 •

به سپیده نازنینم...

سلام

يكي دو شب پيش خواب سپيده رو ديدم... با همون لبخند گشاده و دندانهاي سفيد و منظم، همون چشمهاي مشكي و براق كه موقع خنديدن پر از آب مي‌شد، و مژه‌هاي بلند فردار...

موهايي كه از مقنعه‌ات زده بود بيرون... صاف و مشكي...

ديدمت... سپيده...

نگاهت كردم... صورتت رو توي دستم گرفتم و گفتم: دلم تنگ شده بود... اشك رو توي چشمام ديدي؟

سرت رو پايين انداختي...

سپيده...

ديشب قبل از خواب شنيدي چي بهت گفتم؟

سپيده پيداش      تو در من                         زنده هستي

سپيده پيداش      تو در من                         زنده هستي

سپيده پيداش      تو در من                         زنده هستي

...

و انگار تمام اين روزها و ماه‌ها كه حسابش از دستم دررفته، فقط از هم جدا شديم...

هر كدوم يه گوشه دنيا... اما اگه تو رفتي، منم رفته‌ام و اگه تو هستي، منم هستم... فقط از هم جداييم. دوست ندارم فكر كنم كه سپيده پيدايش كه بعد از ماه رمضان فكر مي‌كرد پاك شده و به خدا نزديكتره، حالا خونه‌اش زير اون سنگ سياهه كه نمي‌دونم چطوري اومده روي سپيدت رو گرفته...

چندسال گذشته؟ مهم نيست... مهم اينه كه دو روز ديگه تولد توئه... سه مهر... يادته با هم رفتيم پس ورد كارت عابربانك درست كنيم؟ پس ورد عابربانك تاريخ تولدهامون بود...

سپيده تولدت مبارك... مبارك باشه بودنت، موندنت و رفتنت... تولدت مبارك دختر!

فكر كنم اولين نفريم كه بهت تبريك مي‌گه. مي دوني كه من تو اين چيزا حافظه درست حسابي ندارم. يادم بره ديگه رفته...

دوستت دارم ، دوستت داريم

من، آيدين عيوضي، ناصر جداري، مرجان حجتي، سياوش كاتبي، محمد داودوندي ، سيما صفرخاني، حميدرضا صادقي و ...

مراقب خودت باش...

!! نوشته شده توسط بادسوار | 18:27 | چهارشنبه یکم مهر 1388 •

RSS