تبليغاتX
فراز ابر تا ژرفاي دريا ...

براي معلمي كه يكي بيشتر نيست

نيمه شب است
و باز
دلم يك جور غريبي براي يكي تنگ مي‌تپد...
نيمه شب است
و باز پلك‌هاي نيمه بسته من
راهي به خواب ندارد
اما
چشمه‌هاي دلتنگي‌ست كه مي‌جوشد....


دلم يك طور غريبي گرفته است
باز هم نيمه شب
و رازهاي خاموش اين لب‌هاي بسته...
و ياد معلم...
معلمي كه از تمام آموخته‌هاي بزرگ و بي‌پايان
كوشيد به فرزندانش «يك» را بياموزد...
نسيم نيمه‌شب
سلام و سوداي مرا به معلم برسان....
...



معلم جان ...
منم ...
شاگرد گريزپا و نا آموخته‌ات...
دلم براي گام‌هايت
طنين صدايت
كلام مقتدرت
دلم براي حضور زنده‌ات تنگ شده....
حضوري كه سرشار از اقتدار زنده حاضري بود كه يكي بيشتر نيست.....
...


به من ياد بده از اين همه فاصله چطور جاي گام‌هايي را ببوسم
كه حتي صداي نزديك شدنشان را هم نمي‌شنيدم
به من بگو
خاك كدام ديار را توتياي اين چشمان بي‌خواب كنم؟
معلم جان...
راست گفتي...
فقط يكي هست...
و ديگر نيست..
حالا اين شاگرد مانده در راه مدرسه
براي يافتن و ديدن و تو
براي بوييدنت
بوسيدن جاي قدم‌هايت
براي ماندن با تو
براي رفتن با تو
براي همه چيز
براي التماس يكي نگاه تو
كه در لحظه‌اي شكارم كرد...
و براي هر چيز ديگر
فقط همان يكي را دارم....
باز نيمه شب است...
نيمه‌شبها دل من به اندازه سكوت آسمان مي‌گيرد
نيمه‌شبها
ترس‌هاي خفته در هياهوي روز بيدار مي‌شود
نيمه‌شبها
انگار نفوذ تنهايي و دلتنگي
تار و پود افسرده ام را بيشتر مي‌آلايد....
باز نيمه شب است
و يادم هست
كه تو شبها را نمي‌خوابيدي
و يادم هست
كه نمي‌ترسيدي
و يادم هست
كه مي‌خنديدي...


تمام تو «يك» بود
تا ما هم «يك» را بياموزيم...


و من دلتنگم...
!! نوشته شده توسط بادسوار | 4:39 | جمعه بیست و دوم تیر 1386 •

کتاب پر از گنج....

سلام

دستم خیلی بهتر شده... گاهی اذیت می کنه ... البته اینم باید بگم که اونطور که باید و شاید بهش نمی رسم.. از طرفی زمان استراحتم بیشتر شده این باعث شده که شبها نتونم راحت بخوابم. کنار و زیر تختم پر از کتابهای جور واجور شده.. از یکی دوتاش خیلی لذت می برم...فعلا یه ۳ هفته ای هست دست به سازم نزدم دلم تنگ شده... و این کتابا بعضی وقتا جای این دلتنگی رو می گیره..

گاهی با یه ولع خاصی این کتابا رو می خونم... انگار ازشون تغذیه می کنم.. یکی شون کتاب کوچیک ساده ایه ولی مث زمینی می مونه که هرچی می کنی بازم توش گنج هست... نمی دونم کی فرصت می کنم این همه ثروت رو خرج کنم...

با همه اینا باید کتابه رو خوب خوند... گنج داره ولی باید زمین رو کند تا به گنجش رسید... این کتاب کوچیک رو باهاتون تقسیم می کنم...

از یکی شنیدم وقتی نوری که بهت داده می شه پخش کنی اون نور هیچ وقت تموم نمی شه...

!! نوشته شده توسط بادسوار | 21:32 | جمعه پانزدهم تیر 1386 •

سلام

نظرات پست قبل بسته بود چون اون پست يه نامه به رفيق بادسوار بود.. البته شما همتون رفيقين... ولي خوب ... گاهي وقتا يه چيزي فقط مال يه نفره ولي بقيه هم مي‌بيننش... مث يه نامه سرگشاده...

اگر از احوالات پوست كنده شده هم بپرسين ممنونم (چون هيچ كس نپرسيده بود!!!!!)... بهترم و دارم پوست مجدد در ميارم.. سوختگي كه برام پيش اومد خيلي دردناك بود... بخصوص كه واقعا خانم پرستار پوستم با پنس گرفت كند تا اينكه خون بياد.....

ولي خوبي ماجرا اين بود كه من به مرور زمان شاهد رشد پوست جديد و ترميم سوختگي نسبتا شديد بودم... اين ترميم شايد در مقياسي (هرچند نه خيلي واقعي ) شبيه خلقت دوباره است... خيلي مذهبي نيستم ولي ياد روز قيامت افتادم كه مي‌گن تمام بدن آدم دوباره شكل مي‌گيره... تازه به حرف هم مياد!!!....

مثلا فكر كنين دست من به زبون بياد و بگه من باهاش چه كارايي كردم!!!!! تصورش وحشتناكه!!!!

به نظرم خيلي به خدا بدهكاريم... خودم كه خيلي خيلي بدهكارم... اگه يه آدمي باعث بشه دست من خوب بشه هزار بار ازش تشكر مي‌كنم ولي تمام عمرم از كسي كه دست رو بهم داده چند بار تشكر كردم؟؟؟ چه كارايي با دستم كردم كه بهش بگم خداي خوبم ازت ممنونم كه اين دست به اين خوبي و كاملي رو بهم دادي؟؟؟...

تو اين مدت كه ساكت بودم فكر كردم ... كتاب خوندم... كتابايي كه براتون مي‌گم ... از آدماي بزرگ حرفاي خوب شنيدم... يه كم وايسادم و سعي كردم نگاه كنم ... نگاه كنم و فكر كنم ....

و شما كه دوستاي بادسوار هستين رو از خيلي هاشون باخبر مي‌كنم....

!! نوشته شده توسط بادسوار | 17:20 | پنجشنبه هفتم تیر 1386 •

به ساکن آن خانه...

سلام

خوبی رفیق؟ می دونم که خوبی... با اون دلی که تو داشتی مگه می شه بد باشی؟

تبسمی از ته دل...کسی که از ته دل لبخند می زنه مگه میشه حالش بد باشه؟

خودت می دونی بادسوار خیلی مخلصته... می دونی بادسوار چقدر دلش برات تنگ شده... حتی اگه بادسوار ساکت باشه و هیچی نگه بازم تو می دونی ته دل بادسوار حداقل درباره تو چی می گذره...

اشکال نداره... به قول یه بنده خدایی هر روز که بگذره به هم نزدیک تر می شیم...

رفیق ... من که می دونم خونه واقعی تو زیر خاک قطعه یک ردیف یک  جا نمی شه... من که می دونم اون جا حتی واسه یکی از نگاه های خسته و بی ریای تو جا کم می آره... خیلی چیزا رو میدونم رفیق...

منم دارم زندگی رو می کشم تا نقاشی تموم شه... گرچه به قول یکی تموم نمی شه...

رفیق بازم برات می نویسم... توام بنویس....

برات از کتابا و آدما می نویسم .. مث قدیما....

اگه تونستی یه سر بیا پیش ما... بادسوار و دلش خوشحال می شن....

رفیق ...

 

بادسوار

!! نوشته شده توسط بادسوار | 19:55 | یکشنبه سوم تیر 1386

پوست کنده شده!!!

سلام

گاهی وقتا یه چیزی ظاهرا خوب نیست ولی همچین حال آدمو جا میاره که بیا و ببین...

خیلی  درد داره اگه آدم بسوزه ولی این سوختن واسه من خیلی فایده داشت... پوستم خیلی کنده شد ولی فایده اش این بود که حالم جا اومد!!!!

البته این سوختگی در کنار حوادث کوچیک و بزرگ دیگه بود ولی مجموع این حوادث خیلی باعث شد که از اون حالت یه جورایی بیرون بیام..

بالاخره زندگی همینه... بالا داره ، پایین داره... نمیشه این چیزا نباشه...

حتی حیوونا هم این چیزا رو دارن... پرنده ها گاهی وقتا تو لک می رن، یه جورایی گوشه گیر می شن...

تو این اوضاع البته باید خوندن کتابی رو که چند وقت پیش دربارش باهاتون حرف زدم رو هم اضافه کنم... خیلی معجزه کرد..

از این کتاب که خیلی به دادم رسید باهاتون حرف می زنم...

!! نوشته شده توسط بادسوار | 20:36 | جمعه یکم تیر 1386 •

RSS