طاعات و عبادات قبول....
خیلی وقت پیش تو یه وبلاگ استعداد درک نشده یه کاریکاتور دیدم که جدا به نظرم عالی بود...
حالا با اجازه صاحب وبلاگ (علی) میارمش و فکر می کنم با ماه رمضان که ماه طاعات و عباداته و همه آرزو دارن گناهانشون بخشیده بشه بخصوص به خاطر وجود شبهای عزیز قدر، مناسبت خوبی داره... من هربار که یه این تصویر نگاه کردم یه چیزی تو دلم آب شد ....

طاعات و عبادات قبول حق!!!!!
از بین ایمیلهایی که به دستم رسیده












بادسوار: چه سیر تکاملی!!!!!
روزه می گیری؟ دوست داری روزه بگیری؟
اگه نتونی روزه بگیری خوشحال می شی یا ناراحت؟
بذار یه چیزی تعریف کنم ...
یه موقعی یه آدمی زندگی می کرده که خیلی مراقب نمازش بخصوص نماز صبح بوده که حتما بخونه و قضا نشه... یه روز صبح داشته خواب می مونده .. که یکی بیدارش می کنه... بلند می شه می بینه "شیطان" داره بیدارش می کنه... خیلی تعجب می کنه.. می پرسه : چرا منو بیدار کردی؟ نمازم قضا شه که تو باید خوشحال شی!!!"
شیطان بهش جواب می ده:"شرم و ناراحتی تو از اینکه نمازت قضا شده منو بیشتر ناراحت می کنه تا اینکه نمازت رو سر وقت بخونی!"
دوباره می پرسم: اگه نتونی روزه بگیری خوشحال می شی یا ناراحت؟
پی نوشت: این داستان رو شنیدم و اینکه منبع و مرجعش چیه به نظرم اصلا مهم نیست... می تونم یه آیه هایی از قرآن بیارم که به این شرم و ناراحتی از عدم انجام وظیفه اشاره کرده.. و به نظرم اینا کافیه...
خداحافظ معصومیت...
این روزا خیلی واسه خودش حرف داره... آدم می تونه حس کنه که یه چیزایی داره عوض می شه.... جابجا میشه... یا می ره سر جای خودش...
امروز آخرین روزی بود که رهام خونه ما بود.. از فردا باید بره مهد کودک...
تو این یه سال و خورده ای که پیش ما بود من یه نفر که خیلی چیزا دیدم و یاد گرفتم..

رهام شخصیت برجسته خونه ما و همسایه های نزدیک ماست!!!!
خوابیدنش، خندیدنش، دلبری کردنش و هیجان زدگیش... مخصوص خودشه.... مث همه بچه های دیگه که یادنگرفتن ادای دیگران رو دربیارن انقدر که خودشون یادشون بره....
رهام کوچولو (به قول باباش رهام کوتوتو) خیلی چیزا داشت که به آدم یاد بده...
قهر کردن رهام کوتاه بود... با شنیدن صدای جوجو آشتی می کرد...
رهام بلد نبود کینه بگیره ... زود عصبانی می شد و همه رو "دَه" می کرد اما کینه نداشت...
اگه چیزی می خواست هرطوری که بود بهش می رسید....
رهام حقه بلد بود... حقه های ساده... اما همیشه ازشون استفاده نمی کرد...
رهام نمی ترسید به کسی ابراز علاقه کنه یا ازش رو برگردونه.... یه رنگ و یه رو بود...
رهام از خندیدن وحشت نداشت... و براش فرقی نمیکرد به کی بخنده... اگه دیو دو سر هم بهش می خندید رهام هم می خندید...

و...
وقتی می خوابید مث همه بچه هایی که هنوز بزرگ نشدن آدم رو بغل می کرد و به آدم تکیه می داد.... انگار توی اون لحظه "تو" تنها کسی هستی که رهام داره....

رهام داره می ره مهد کودک....
داره می ره بزرگ شه...
مث ما آدمایی که مهد کودک رفته یا نرفته بزرگ شدیم و بچگی یادمون رفت....
رهام داره می ره مهد کودک مث ما بشه که وقتی یه نوزاد می بینن دلشون واسه "معصومیت" تنگ می شه
دل بادسوار واسه رهام خیلی تنگ می شه...
بازم نصفه شبه و اون رگ شب زنده دار من فعال شده! البته نصفه شب كه چه عرض كنم .. نزديك اذان صبحه...
دلم براي يه مسافرت آزاد بي قيد و بند باز تو جايي از طبيعت كه اثر از آثار انسانها محترم نباشه تنگ شده...
يه دوستي دارم كه خيلي اهل برنامههاي اينطوريه... كلا پاي گريز داره واسه رفتن...
و من چقدر عاشق رفتنم....
نگاش كنين:

شما دلتون نميخواد برين يه همچين جايي؟





