تبليغاتX
فراز ابر تا ژرفاي دريا ...

صبر ....

سلام

نمی دونم چرا اوضاع اینطوریه... گاهی آدم با خودش فکر می کنه با چه مشکلات بزرگی داره دست و پنجه نرم می  کنه! درحالیکه صبر و تحمل فسقلی ما آدمای کوچولو واسه اونایی که فقط یه کمی از ما جلوترن خنده داره....

امروز با یه دوست عزیزم حرف می زدم... صداش اینقدر خسته و غمگین بود که اینور خط دل منم گرفت... خودش می گفت به قول قرآن:

با هر سختی، آسانی است..

این سختی که تا روز قیامت نمی تونه طول بکشه... بالاخره عُسر تبدیل به یُسر می شه...

منم الان دست به نقد خدا رو شکر می کنم و ازش می  خوام یه روزی بهم بگه چرا چه اتفاقی در چه زمانی افتاد...

کلی از خودم خجالت کشیدم...

چقدر این اواخر آه و ناله کرده بودم!!!!!!

 

!! نوشته شده توسط بادسوار | 0:54 | سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 •

زمان در من خواهد مرد و من بر زمان خواهم خفت....

سلام

خدا رحمت کنه فرهاد مهراد رو... خواننده مورد علاقه من بود.... و هنوزم هست...

از خیلی نظرا منو یاد پدرم می اندازه... سفیدی موهاش.... خستگی صداش .... نفس هاش که گاهی بند می اومد...

آخرین باری هم که پدرم رو دیدم هم خیلی لاغر شده بود.... هم کلی موهای سفیدش زیاد شده بود... هم خیلی خسته بود... نفس هاش هم زیاد بند می اومد... سعی می کرد نشون بده خوشحاله منو میبینه .... باهام شوخی می کرد.... بعد از اون فقط خوابشو دیدم...

خیلی از اون روز گذشته... خیلی زیاد...و شایدم خیلی کم ... نمی  دونم.. مقیاس و معیار ما آدما حساب و کتاب درست و حسابی نداره..

خیلی از آهنگای فرهاد رو خیلی دوست دارم...

اینجا بر تخته سنگ

پشت سرم نارنجزار

 رو در رو دریا مرا می خواند

سرگردان نگاه می کنم... می آیم... می روم....

آنگاه در می یابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست.....

...... سپید پوشیده بودم با موی سیاه

اکنون سیاه جامه ام با موی سپید...

... می اندیشم که شاید خواب بوده ام ... خواب دیده ام....

عطر برگ های نارنج... چون بوی تلخ خوش کندور...

.. رو در رو دریا مرا می خواند...

یا این یکی:

... من دلم سخت گرفته است از این

میهمان خانه مهمان کش روزش تاریک....

... چند تن خواب آلود... چند تن ناهموار... چند تن ناهشیار...

........ مشتی ناهموار....

.... خواب آلود.....

 

 دل بادسوار واسه یکی خیلی تنگ شده....

!! نوشته شده توسط بادسوار | 1:2 | پنجشنبه دهم آبان 1386 •

بودن یا نبودن؟؟؟؟!!!!!

سلام

یه چندوقتیه تو فکر اینم که ما چرا به این دنیا می آیم؟ نظرات فیلسوف مآبانه خیلی زیاده...

یه نفر می گه میام تکامل پیدا کنیم؟ کدوم تکامل؟ ما که همش داریم رو به زوال می ریم!!!!!

یه نفر دیگه می گه تو قران نوشته اومدیم عبادت کنیم و کامل بشیم و .... ببخشید کدوم یکی از این کارایی که ما انجام می دیم عبادته؟ اگه عبادت نمی کنیم چرا زنده موندیم؟

یه نفر دیگه اومدیم که به خودش برگردیم.... اما اینم خیلی فیلسوفانه است... من از خدا جدا شدم که به خدا برگردم؟ چرا جدا شدم؟ چرا حالا برگردم؟ حالا که جدا شدم چه تضمینی داره که برگردم پیش خودش؟ و اگه به قول بعضیا (و از طرفی همونطور که تو قرآن اومده) همه ما بالاخره برمی گردیم پیش خودش پس این همه دم و دستگاه خلقت چی بود؟ که یه چرخه رو طی کنیم ؟ یه دایره؟ تازه..... اگه اینم درست باشه واقعا کیه اون کسی که داره این چرخه رو درست و حسابی و آگاهانه طی می کنه تا به خودش برگرده؟

اگه یه آدمی پیدا بشه و بگه من می خوام دکتر بشم و زحمت بکشه و یه دکتر بشه و د کتر خوبی هم بشه آدم می تونه هدفمندی رو تو تمام زندگی این آدم ببینه.... این آدم تلاش می کنه، لازم باشه خرج می کنه، شب بیداری می کشه، احساس مسوولیت می کنه، از تفریحش، خانواده اش، زندگی شخصیش... از خیلی چیزا می گذره تا درس بخونه و دکتر بشه....

اما ما چی؟ چندتامون حتی برای شغلمون یه هدف درست و حسابی داریم (به جز پول دراوردن که کاش اینم بود... خیلیامون می ریم سر کار که بیکار نباشیم... خیلیا هم می ریم سر کار که وقت بگذره یه چایی و ناهار مهمون بشیم و برگردیم خونه پای تلویزیون!!!!) ما که حتی کارمند، معلم، جاروکش، مهندس... ما که هیچی نیستیم، چطور باید وجود خودمون رو توی این دنیا توجیه کنیم که در عین همه بی سر و تهی و بی خودی و بی معنایی، از کوچکترین ذره حیات تا بزرگترین کهشانها حساب و کتاب داره... چه برسه به ما که واسه خودمون یه کلنی سلولی پر ادعاییم!!!! بودن و نبودن ما چه فرقی می کنه؟

ما برای چی زنده ایم؟

!! نوشته شده توسط بادسوار | 2:3 | جمعه چهارم آبان 1386 •

RSS