فراز ابر تا ژرفاي دريا ...
نظر ديگران و نظر خدا
سلام
جوون كه بودم يه روز با مادرم حرفم شد... مادرم يه اشباهي در موردم ميكرد و هر چي توضيح ميدادم راضي نميشد.. آخرش طبق معمول ما مقصر شديم و معذرت خواهي كرديم... يكهو يه چيزي از ذهنم گذشت كه خيلي آرومم كرد... يه كسي تو دلم گفت مهم نيست مادرت دربارهات چي فكر ميكنه.. مهم اينه كه نظر خدا دربارهات چيه؟... بعدش پيش خودم فكر كردم شايد لازم باشه تا روز قيامت صبر كنم تا مادرم متوجه شه كه من مقصر نبودم.. اما همين كه خدا ميدونست برام كافي شد...
اين چندوقت اخير هم يه جملهاي خوندم يه جايي كه منو ياد اين خاطره انداخت و پيش خودم فكر كردم : بادسوار تو بچگيت خيلي بهتر از الانت بوديااااااااااااا!!
اين چندوقت اخير هم يه جملهاي خوندم يه جايي كه منو ياد اين خاطره انداخت و پيش خودم فكر كردم : بادسوار تو بچگيت خيلي بهتر از الانت بوديااااااااااااا!!
جمله اينه: «وقتي كه نيازمند تاييد ديگراني بدان كه خداوند تو را تاييد نكرده است وقتي افكاري كه ديگران درباره تو دارند برايت مهم است بدان كه مهمترين معناي زندگيت را هنوز نيافتهاي. ديگران چهكاري با تو ميتوانند بكنند؟ نهايتش اين است كه تو را بكشند. پس اگر تو عاشق خدايت هستي و مشتاق ديدار او، اين بزرگترين كاري ست كه آنان ميتوانند برايت انجام دهند.»
بادسوار اين روزاي سخت يادگرفت كه عمل كردن به اين جمله خيلي سخته
ياد گرفت بچهها ايمان بهتري از بزرگا دارن
يادگرفت براي بزرگ شدن بايد بچه بود همونطوري كه مسيح ميگه بزرگترين شما بايد مثل كوچكترين شما باشه
ياد گرفت بايد يادبگيره كه تاوقتي به نظر ديگران فكر كنه نظر خدا به نظرش نميآد..
در ضمن از يه رفيقي كه خيلي رفيقه و خودشم ميدونه ممنونم...
شما از اين جمله چي ياد گرفتين ؟ بگين بادسوارم ياد بگيره...
بادسوار اين روزاي سخت يادگرفت كه عمل كردن به اين جمله خيلي سخته
ياد گرفت بچهها ايمان بهتري از بزرگا دارن
يادگرفت براي بزرگ شدن بايد بچه بود همونطوري كه مسيح ميگه بزرگترين شما بايد مثل كوچكترين شما باشه
ياد گرفت بايد يادبگيره كه تاوقتي به نظر ديگران فكر كنه نظر خدا به نظرش نميآد..
در ضمن از يه رفيقي كه خيلي رفيقه و خودشم ميدونه ممنونم...
شما از اين جمله چي ياد گرفتين ؟ بگين بادسوارم ياد بگيره...
!! نوشته شده توسط بادسوار
| 2:24 | سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387
•
وقت تلف ميكنيم!!
سلام
يه كتابي خوندم كه توش سرگذشت آدماي مختلفي رو نوشته بود كه به دليلي به زندگي يه آدم خاصي پيوند ميخوردن... حدود آخراي كتاب در مورد سرگذشت اين آدم خاص نوشته بود كه چه پوستي ازش كنده شده بود و در عين حال به شكل حسادت برانگيزي مقتدر، ثابت قدم و موثر بود... و اينكه اون آدم با قاتل پسرخوندهاش چه رفتاري كرد.. كسي كه باعث بيچارگي جمعي شده بود...
كتاب رو با ولع خوندم اما بعدش خيلي احساس بدي داشتم!!!! احساس به درد نخوردگي!!! يكي اونطوري ميشه يكيام ميشه مث من!!!!
ترسو... بيفايده... نادون... خرابكار!...
از طرف ديگه يه صاحب دلي خيلي اصرار ميكرد كه آدم نبايد به خودش بد و بيراه بگه چون بزرگ، بزرگ ميآفرينه...
بادسوار خيلي حيرونه... پس خداي بادسوار اينقدر كوچيكه؟؟؟ بيچاره بادسوار!
كتاب رو با ولع خوندم اما بعدش خيلي احساس بدي داشتم!!!! احساس به درد نخوردگي!!! يكي اونطوري ميشه يكيام ميشه مث من!!!!
ترسو... بيفايده... نادون... خرابكار!...
از طرف ديگه يه صاحب دلي خيلي اصرار ميكرد كه آدم نبايد به خودش بد و بيراه بگه چون بزرگ، بزرگ ميآفرينه...
بادسوار خيلي حيرونه... پس خداي بادسوار اينقدر كوچيكه؟؟؟ بيچاره بادسوار!
!! نوشته شده توسط بادسوار
| 23:31 | شنبه یازدهم خرداد 1387
•


