خداحافظ رفيق ....
دوستش داشتم اما از اونايي نبودم كه همه فيلمهاش رو ببينم و ديوونهاش باشم... اما دوستش داشتم...
خيلي زياد...
من با شكيبايي جووني كردم... با صداش.. دكلمههاش... لحن كلامش... حركت اعضاي صورتش... نفس كشيدنش...
به نظرم هيچ كس در دنياي پربازيگر سينماي ايران بهتر از شكيبايي نميتونست بيقرار بشه... گير بيفته... اميدوار و در همون لحظه نااميد بشه...
خسرو شكيبايي صداي جووني پر از اندوه و افسردگي منه... و بارفتنش انگار يه تيكه از فراموشنشدنيترين قسمت زندگي منم داره ميره... قسمتي كه خيلي غمگين اما موندني بود و دوستش دارم
اميدوارم به همون اندازه كه در اندوه بادسوار شريك بود بادسوار رو شريك زندگيهاي بعديش بدونه....
نور و ..... همراه راهش باشه...
آزادی...
دیشب بالاخره بعد ازعمری یه پیاده روی کوچولو تو یه جای خلوت بی رفت و آمد نصیبم شد که کلی خدا رو شکر کردم براش...
یه عزیزی دارم که خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی وقته ندیدمش... بهش فکر کردم .... خیلی فکر کردم... از خدا خواستم از طرف من ببوسدش و اگر خودم فیزیکی پیشش بودم دوست داشتم خاک زیر پاش رو می بوسیدم... خدا رو به ماه و ستاره قسم دادم که سلامم رو بهش برسونه و از طرف من حسابی بغلش کنه!!!
به چیزایی فکر کردم که تا حالا سعی کرده بود یادم بده ... سعی کرده بود یادم بده از خودم رد بشم... و به نظرم یه جور آزادی اومد... آزادی ....
نفس كشيدن ممنوع
كاش ميشد زمان را بلعيد
و ناگهان رسيد به همان روز....
كاش عدم وجود داشت
و آنجا ديگر از خبرهاي داغ و ترسناك
و روياهاي عجيب خبري نبود
كاش عدم وجود داشت
و كسي خود را با زندگي نميفريفت
كاش رفتن
تنها بستن كولهاي كوچك بود و
راهي شدن
و عبور كردن
معبري نيست جز لولههاي تنگ و خفه
كه انگار نفس كشيدن آنجا ممنوع است....
لولههايي بلند به طول زمان،
به طول زندگي بشر....
گاهی باید صبر کرد... حتی اگه یه چیزی مهم به نظر برسه...
تو حاشیه قرآن یه حدیث از حضرت رسول خونده بودم که خواب رو تعبیر نکنید ..
از "یکی" هم شنیده بودم که خواب رو تعبیر نکنید و برای کسی هم تعریف نکنید.. صبر کنید خودش تعبیر می شه..
(هردوی این عبارات درک من از کلام این بزرگان بوده و عین کلامشون نیست)
و بنده حقیر...
گاهی باید صبر کرد
اما همیشه باید به کسی که بزرگترین می دونیش اعتماد کنی و به حرفش عمل کنی حتی اگه به نظر شرایط خیلی استثنایی برسه!!!!
بادسوار با یه ...
این درس رو تمدید کرد!!!( چون دفعه پیشش رد شده بود!
)
خواب.. رویا...
امروز صبح خواب عجیبی دیدم.... خیلی عجیب.....
بادسوار بودن!
كي ميخواد سوار باد بشه؟
من!
براي بادسواري بايد چي كار كنيم؟
بايد بارش سبك باسه مث قاصدك ... مث بالُن وزنهها رو بندازه پايين
بايد يه گرمايي تو دلش باشه كه حركتش بده... چون عامل حركت باد گرماست.. بادسوار بايد دلگرم و اميدوار باشه... بادسوار اگه دلسرد و نااميد بشه ميافته پايين!
بادسوار بايد اهل همهجا باشه... همه آدماي دنيا باد رو ميشناسن و خيلي خيليها هم دوستش دارن... اهل همه جا بودن يعني تعلق نداشتن به هيچ جاي خاص... يعني آزادي... باد و بادسوار آزادند... از خودشون، از قيد و بند مرزها و خطكشيها، از ترس ها و ترديدها....
بادسوار بايد مث هوا همه دنيا رو تو خودش جا بده... كِش بياد! يعني هم ظرفيتش زياد باشه هم همهچيز رو درك كنه.... دستكم عبور كنه... يعني قضاوت نكنه و گير هم نكنه! چون اگه گير كنه ميافته پايين!!
.
.
.
حالا بادسوار كه خيلي كار داره ...
اما كي ميتونه بادسوار باشه؟؟؟؟؟؟
به نظر شما بادسوار بايد چيكار كنه كه بادسوار شه؟


