سلام
بدرقه رهت شود همت شحنه نجف....
همت شحنه نجف....
عاشق اين تيكهام...
مواجهه
این روزا با یه حقایقی مواجه می شم که با خودم فکر می کنم چه کوری بودم که تا حالا ندیده بودمشون!!!
چون حقیقت که همیشه هست منتها آدم باید چشمش رو باز کنه ببینه! تو این موارد چشم بنده حقیر داره به زور خیلی چیزا باز می شه....
خیلی سختم می شه وقتی می بینم که سی سال زندگیم رو اشتباه کردم!!! عبارت "خیلی سخت" در برابر اونچیزی که این مواجهه برام داشته خیلی کمه... من فعلا فقط هنوز دیدمشون .... حتی باورشون هم نکردم!!!
هزینه هایی کردم که نباید می کردم... به یه رفیقی می گفتم گاهی وقتا حیوونا یه چیزایی رو می فهمن اما ما آدما نمی فهمیم!!! حکایت سگ اصحاب کهف و اسب امام حسینه... یعنی اندازه یه اسب نفهمیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
واقعا خدا حق داره می گه گاهی آدما از حیوونا پایین ترن!!!
حالا باید سی سال از زندگی من بگذره تا بفهمم چه هزینه های زیادی بابت چیزایی دادم که البته ارزشمند بودند اما نه اونقدر که من براش مایه گذاشتم!!! حالا فرصت هایی رو از دست دادم که دیگه قابل جبران نیست!!! و این خیلی سخته...
البته یه جاهایی منیت ماجرا هم هست که آدم رو اذیت می کنه ... من باختم! من اشتباه کردم!!!
با اینکه بیشتر از یک هفته است که دائم دارم حقیقت بزرگی رو می بینم هنوز شوکه ام!!!!
البته باید بگم مواجهه با این حقیقت دستاورد بزرگی هم تا همین الان داشته.... ضربه محکمی بهم وارد شد تا چشمام باز بشه و شاید البته بهای دیدن حقیقت ( اگه خودت مث بچه خوب چشمات رو باز نکنی) همین باشه و بازم خوش به حال بادسوار که این ضربه بهش خورد تا یه کوچولو چشمش بازشه بیشتر از این ضرر نکنه....
یه جایی تو قران خدا قسم می خوره به اون چیزهایی که در شب هست... ( ما که بعد اینهمه بیداری کشیدن و جغدبازی اجباری نفهمیدیم چیه) اما خیلی دوست دارم بفهمم تو شب چی داره که خدا بهش قسم می خوره...
اما حالا که می دونم یه چیزایی هست امیدوارم به حرمت همون چیزا این درد این توگوشی که خوردم رو هرگز فراموش نکنم و چشمم هرگز از این که هست بسته تر نشه که بازتر و بازتر شه
آمین یا رب العالمین
دريغا از من...
سلام
یادش به خیر
اون موقعها نوار مهربانی شکیبایی رو می گذاشتم و یواشکی های های اشک می
ریختم... هوای حوصله ابری بود....
چه فرقی می کرد دختر باشم یا پسر.... تنها بودم و رفیقی نبود که اشکهام رو
شریک بشم... یواشکی اشک می ريختم چون به خودم قول داده بودم هیج کس اشکهای من رو
نبینه... به کسی که «زیبا » رو داشت تا براش این طوری بنویسه و شعرهای چشمش رو
بدزده حسودی می کردم....
از موسیقی تاثیرگذاری که همیشه دیوونهام
کرده و میکنه نمیشه گذشت... اما لَحن این مرد عشق گم شدهای رو نشون من داد که
هنوز بعد از این همه سال پیداش نکردم...
من ... بهار دیگری را دوست می دارم....
.... پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه
هایم فرو ریزد و ملال تنهایی از چشمهایم...
.
.
همه آدما این تنهایی رو می چشن... مثل
مرگ....
من اون موقع به دنبال معشوقی نمی گشتم
که گیسوانش ترانه دریاها باشه....
همون موقع هم دنبال چیز دیگهای می گشتم
که تجلي تمامی آرزویي در یک لباس باشه ... کیه؟.... چیه؟.... کجاست؟....
و آیا حقارت من قدِ لبهِ پایین این لباس
میرسه یا باید مثل خیلی از آرزوهایی که همیشه از دور نگاهشون میکنم ببینمش؟
.
.
تنهام... مثل همیشه.... مثل همیشه...
کاش اون دوستی که دیشب از تنهایی گله میکرد و بهش گفتم همه ما تنهاییم بود
اینجا و من رو میدید که یواشکی گریه میکنم... گرچه بعد از اینهمه سال حالا خیلیا
دیگه اشکای من رو دیدن و دیده و نادیده گذشتن....
با یه رفیق شفیقی حرف می زدیم که گاهی فکر می کنم اگه این دختر نبود گرههاي
خیلی بیشتری چشمهام رو از دیدن و روییدن میبست....
می گفتیم که یه جورایی همه آدما یه قیمتی دارن... یه چیزی تو وجود آدما هست که
باعث میشه تا سَحَر پلی نباشه و نشه بتونی چراغ دلت رو دستت بگیری و زیر بارون
بری.... یه قیمتی هست!... بعضیا قیمتشون زیاده و بعضیا قیمتشون کمه....
و چقدر سخته اگه تو فکر کنی که قیمتت زیاده اما قیمتت از یه سکه سیاه بی ارزش
زیر پا کمتر باشه..... اگه از یه چراغ همیشه روشن، از بوی پتوی کهنه، از رو به
دیوار نشستن با چشمهاي بسته...کتک خوردن.... فحش شنیدن... آبروریزی... اگه از
اینا هم کمتر باشه...
به این فکر می کنم که چقدر جای من در زندگی خاليه
..... موسم نیلوفران اومد و رفت و من کسی رو دیدم که تنها بود... و می شد از
چشمهاش چشمها رو آموخت و كاش فقط از تمام
اون «یکی» کاش جوانهای مونده باشه .... کاش مونده باشه...
طوری که آروز می کنم خوابش رو ببینم... کسی که در موسم نیلوفران اومد و موند و
نرفت... اما من....


