رفيق...
رفيق به كي ميگن؟
ر ف ي ق ...
ماسك
دارم ميفهمم كه چهره واقعي آدما وقتي از ماسك قشنگ و دوستداشتنيشون بيرون ميآد كه عصباني يا ناراحت و غمگين باشند... وقتي كه مريض ميشن و حوصله و توان براي نگهداشتن ماسك خوشگلشون ندارن...وقتي يه چيزي بهشون بر ميخوره و احساس توهين ميكنن و غرورشون از يادشون ميبره كه بايد ماسك رو مثل سپر بالا بگيرن... وقتي ميترسن و احساس خطر ميكنن و ناخودآگاه ميخوان فرار كنن و راحت شن...
و اون وقته كه يوهو عوض ميشن...
تمام اين چيزا كه باعث ميشه اين ماسك خوشگلي كه دودستي بهش چسبيديم رو كنار بگذاريم واسه ما مفيدن... به نظر من ما دلمون ميخواد يه جور خاصي باشيم و چون تحمل و توان و شناخت كافي از نقش مطلوب و ظرفيت خودمون نداريم ترجيح ميديم ماسك اون نقش رو بزنيم و خودمونم گاهي يادمون ميره حتي نقش هم بازي نميكنيم بلكه ماسك يه نقش رو زديم به صورتمون و به همين دليل هم هست كه خيلي وقتا رفتارمون با ماسكمون تناقض داره!
اتفاقايي كه باعث بشن بترسيم، غمگين شيم يا... كمك ميكنن ماسك بيفته و خودمون رو ببينيم...
بادسوار فكر ميكنه خدا .... رو ميشناسه كه ..... نميده!!
شعب ابي طالب!
به دوستان قديم و روزگاي كه خيلي قديمي نيست اما اونقدر دور از دسترسه كه انگار 50 سال ازش گذشته... به كساني فكر كردم كه الان خيلي!! عوض شدن... و حتي به گداي گوشه خيابون كه انگار با چشم انتظار به خيلي دورها خيره شده بود...
دلم براي خودمون سوخت! براي همهمون...
از خودم پرسيدم شعب ابيطالب با پيامبر يا بهشت بدون پيامبر؟
بهشت بدون كسي كه از خودش به خاطر تو رد شده از شعب ابيطالب بدتر نيست؟ تبعيد نيست؟
واسه بادسوار هست...
سوم مهر
ولي چه فرقي ميكنه؟ مكانها و زمانها چيزاييان كه ما تعريفشون كرديم براي راحت كردن كار خودمون! اگرنه همه ما بيمكان و بيزمانيم.. سپيده كه جاي خود داره...


