مرد سرخ (1)
سلام
اين متن، پيام رئيس سياتل (رئيس يكي از قبايل سرخ پوست) به سفيد پوستانيه كه پيشنهاد داده بودن زمينهاي سرخپوستان رو بخرن... اين نامه مقدمه يه كتاب جيبيه به اسم سرخپوستان بزرگ ميگويند ( يك كتاب دو زبانه از نشر ياهو) .
من وقتي اين مقدمه رو ميخونم فكر ميكنم درك و شعور اين آدم از طبيعت و نعمتهايي كه درش هست چقدر بيشتر از منيه كه ادعاي مسلموني و تمدن و چهميدونم چند هزار سال تاريخ و .... دارم... اين مرد... اينهمه بيادعا به خودش ميگه بدوي... من اگه بخوام خودم رو قضاوت كنم بايد چي بگم؟؟؟؟؟
اين قسمت اول از پيامه... قسمت دوم انشالله پست بعدي...
چگونه ميتوان آسمان و يا گرماي يك سرزمين را خريد، يا آنها را فروخت؟ تصور چنين چيزي براي ما دور از ذهن و بيگانه است. وقتي ما مالك طراوت هوا و شفافيت آبها نيستيم، چگونه ميتوان آنها را از ما خريد؟
هر نقطه از خاك اين سرزمين براي مردم من مقدس است. هر برگ سوزني و درخشان كاج، هر ساحل شني اين سرزمين، مهي كه در دل جنگلهاي تاريك پيچيده است، هر حشرهاي كه طبيعت را پاكسازي ميكند و صداي هر حشره، در زندگي و خاطرات مردم من مقدس است.
شيره جاري در درختان اين سرزمين، حاصل خاطرات مردان سرخ است.
وقتي مردان سفيد ميروند تا در ميان ستارگان گام نهند، مردگان آنها زادگاهشان را از ياد خواهند برد. اما مردگان ما هرگز اين سرزمين زيبا را كه مادر مرد سرخ است، از ياد نخواهد برد. ما بخشي از زمين هستيم، و زمين رخشي از ماست. گلهاي عطرآگين، خواهران ما، و آهوان، اسبها، و عقاب بزرگ برادران ما هستند. صخرههاي بلند شيره گياهان در دل سبزهزارها، گرماي بدن اسبان كوچك و انسان، همه به يك خانواده تعلق دارند.
وقتي رئيس بزرگ سفيد در واشنگتن به ما پيغام ميدهد كه ميخواهد سرزمين ما را بخرد چيز زيادي از ما ميخواهد. او ميگويد جايي به ما خواهد داد تا بتوانيم با آسودگي در آن زندگي كنيم، او پدر ما خواهد بود و ما فرزندان او. ما درباره پيشنهاد خريد زمين انديشه خواهيم كرد اما چنين كاري آسان نخواهد بود زيرا اين سرزمين براي ما مقدس است.
آب زلالي كه در نهرها و رودخانههايش جاريست، نه تنها آب، بلكه خون نياكان ماست. اگر ما اين سرزمين را به شما بفروشيم، بايد به يادداشته باشيد كه اينجا مقدس است و بايد به فرزندان خود نيز بياموزيد كه اينجا سرزميني مقدس است و انعكاس هر گوشه از آن در آبهاي شفاف درياچهاش بازگو كننده حوادث و خاطرات مردم من خواهد بود. زمزمه آب صداي نياكان من است. رودخانهها برادران ما هستند، ما را سيراب ميكنند. قايقهاي ما را پيش ميرانند، و كودكان ما را تغذيه ميكنند. اگر ما سرزمينمان را به شما بفروشيم، بايد همواره به ياد داشته باشيد و به فرزندان خود نيز بياموزيد كه رودخانهها برادران ما و شما هستند، و از اين پس بايد مثل برادران خود با آنها مهربان باشيد.
ما ميدانيم كه مردان سفيد رفتار ما را درك نميكنند. براي آنها يك بخش از زمين با ساير بخشهاي آن فرقي نميكند، زيرا مرد سفيد بيگانهاي است كه شبانه هرآنچه ميخواهد از زمين به يغما ميبرد. براي او مزين مثل يك برادر نيست، بلكه مثل دشمن اوست، وقتي آن را تصرف كرد، بازهم پيش ميرود.
او مزار پدارن خود را پشت سر مينهد و حق زاده شدن فرزندان خود را از ياد ميبرد. او با مادر خود زمين، و با برادر خود آسمان، مثل اشيايي رفتار ميكند كه ميتوان آنها را خريد يا به يغما برد يا اينكه مثل گوسفندان يا جواهراتي درخشان به فروش رسانيد. او با سيري ناپذيريش زمين را ميبلعد و نابود ميكند و جز بياباني خشك و لميزرع چيزي در پشت سر خويش باقي نميگذارد.
نميدانم راه ما با راه شما متفاوت است. منظره شهرهاي شما چشمان مرد سرخ را ميآزارد اما شايد اين براي آن باشد كه مرد سرخ بدوي و بيتمدن است و چيزي نميفهمد.
در شهرهاي مردان سفيد هيچ مكان ساكت و آرامي وجود ندارد، جايي كه بتوان به هنگام بهار، صداي باز شدن برگها را شنيد و يا جايي كه بتوان به صداي ملايم بال زدن حشرات گوش داد.
...براي نيلبك
سلام
اين پست مال همه رفقامه.... اونايي كه رفيقن...
مال نيلبك كه اين روزا صداي دلش گرفته... مال مزدك كه خيلي دوستش دارم، مال محسن كه داشتم ميمردم كه اين پسر كجاست؟ مال جلال كه خيييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييلي وقته ازش بيخبرم...
اين پست مال رفقامه...
آخرين آغاز كه نفهميدم تموم شد يا هنوز هم هست...
شراره، فرشوشتر كه غيبش زده....
اینموریکس متفکر که امیدوارم بالاخره پاش خوب شده باشه ![]()
البته اينو بگم كه همه ما با هم رفقيم... چه اونايي كه همديگه رو تو همين فضاي مجازي ديديم، چه اونايي كه تو فضاي غير مجازي هم ديديم، چه اونايي كه تو خوابها و روياهاي هم هم بوديم....
اما از اينجا كه هيچ كس قيافه واقعيم رو نميبينه ميخوام بگم:
نيلبكم... ميدونم صدات گرفته... مي دونم يه چيزي نمي ذاره مث هميشه بخوني... اما در هر حالتي هر جايي و هر شكلي بدون بدون بدون براي من نيلبكي هستي كه صداش از يه جاي ديگه مياد.... انگار يكي داره در تو ميدمه....
يه روزي كه نميدونم كي مياد... نيلبك مهربونم تو بايد منو بگيري و بزني... شايد اگه صداي يكي از دل خالي تو رد بشه و به من برسه صداي منم خوب بشه...
نيلبك عزيزم... ميدونم چه درديه كه هيچ كلمه و اشكي مسكنش نيست... يه همچين دردي بزرگترين دردهاست... اما عزيز دل بادسوار بدون و بدون هر كاري بكني و هر جا كه بري دل بادسوار پيشته... دعاي دلش پشت و پناهت...
نيلبك بادسوار دوستت داره چون تو ... تويي...
اتفاقات مهم...
سلام
يه سال پيش همين موقع يه خبري شنيدم كه شادم كرد... برام مهم بود و هنوزم هست... الان يه سال از اون روز ميگذره... چه يك سالي!!! از روي تقويم 22 روز ديگه سالگرد يه اتفاق مهم ديگه است...
روزگار داره خيلي عجيب ميگذره...
گاهي فكر ميكنم همه اينا خوابه... همه زندگيم... فكر ميكنم كلاس اول دبستان هستم و دارم خواب ميبينم ... و همين الانه كه مامانم بيدارم كنه بگه پاشو آماده شو برو مدرسه!
راستش اگه اينطور باشه خيلي بده! من حوصله 24 سال زندگي مجدد رو ندارم! حتي حوصله ندارم يك دقيقه به عقب برگردم چه برسه 24 سال!!!!
معني حرفم اين نيست كه الان خيلي روبراهم... اتفاقا مدت زيادي كه حالم گرفته است.. با يه من عسل نميشه قورتم داد!! اما ابداً حوصله تجربه دوباره زندگيم رو ندارم!!!!

