درخشان شو...
سلام
این شعر رو من خیلی دوست دارم. در واقع ترانه ای هست از جیمز بلانت خواننده ایرلندی الاصل. فکر می کنم این شعر برای شیوا سروده شده. به همین دلیل در حد توانم ترجمه اش کردم و از اینجا می فرستمش برای شیوا...
shine on
Are they calling for our last dance?
I see it in your eyes. In your eyes.
Same old moves for a new romance.
I could use the same old lies, but I'll sing,
Shine on, just, shine on!
Close your eyes and they'll all be gone.
They can scream and shout that they've been sold out,
But it paid for the cloud that we're dancing on.
So shine on. Just shine on!
With your smile just as bright as the sun.
'Cause they're all just slaves to the gods they made
But you and I just shone.
Just shone.
And when silence greets my last goodbye,
The words I need are in your eyes, and I'll sing.
Shine On, just, shine on!
Close your eyes and they'll all be gone.
They can scream and shout that they've been sold out,
But it paid for the cloud that we're dancing on.
So shine on. Just shine on!
With your smile just as bright as the sun.
'Cause they're all just slaves to the gods they made,
But you and I just shone.
Just shone.
...
درخشان شو...
آنها چشم به راه آخرين رقص ما هستند؟
من اين انتظار را در چشمان تو ميبينم. در چشمان تو...
گامهاي قديمي براي عشقي تازه...
مي شد همان دروغهاي قديمي را گفت،
اما من ميسرايم
درخشان شو، تنها درخشان شو!
چشمانت را ببند و آنها،
همگي محو خواهند شد.
شايد فريادها و نعرهها كشند؛ زيرا كه به حراج رفتهاند
اما بهاي آن حراج،
ابر با شكوهي است كه بر آن ميرقصيم
پس درخشان شو، تنها درخشان شو!
با لبخندي به درخشندگي خورشيد،
زيرا آنها بردگاني براي خدايان خودساختهاند
اما تو و من،
هماكنون درخشيديم؛
هم اكنون...
و آن هنگام كه سكوت آخرين وداع مرا اشكبار ميكند،
واژههاي من،
در چشمان تو جاريست
و من ميسرايم
درخشان شو، تنها درخشان شو!
چشمانت را ببند و آنها،
همگي محو خواهند شد.
شايد فريادها و نعرهها كشند؛ زيرا كه به حراج رفتهاند
اما بهاي آن حراج،
ابر با شكوهي است كه بر آن ميرقصيم
پس درخشان شو، تنها درخشان شو!
با لبخندي به درخشندگي خورشيد،
زيرا آنها بردگاني براي خدايان خودساختهاند
اما تو و من،
هماكنون درخشيديم؛
هم اكنون...
عقب نشینی!
سلام
امروز یه توگوشی خوردم! و فکر کنم دارم می فهمم که دوست داشتن، به دیگرخواهی آدمها می گن نه خودخواهی آدمها !
میزان دوست داشتن آدمها به میزان دیگرخواهیشون بستگی داره یعنی اگه من برادرم رو دوست دارم یعنی به اندازه دوست داشتنم حاضرم از خودم و از چیزهایی که برای خودم می خوام عقب نشینی کنم وگر نه احساسی که به برادرم یا هر کس دیگه دارم، نوعی نیاز و عادته و نه محبت.
احتمالا به همین دلیله که بزرگترین انسانها در واقع کسانی بودن که از همه چیزشون برای دوست داشتن گذشتن. برای دوست داشتن خدا، برای دوست داشتن آدمها، برای دوست داشتن چیزهای دیگه...
و احتمالا "عشق" یعنی دوست داشتن در حدی که از تمام خودت عقب نشینی کردی و گذاشتی معشوق همه تو رو فرابگیره. یعنی تو دیگه هیچی رو از خودت نداری و برای خودت نمی خوای و اصلا دیگه "خود"ت وجود نداره...
و احتمالا دلیل اینکه "عاشق" نایابه اینه که همه آدمها به شدت خودخواه شدن و دیگه کسی حاضر نیست حتی یک قدم برای دیگری عقب نشینی کنه، چه برسه به اینکه کلا روی خودش خط بطلان بکشه...
من امروز خیلی رنجیدم... خیلی ناراحت شدم... اما از خودم سوال می کنم : تویی که فکر می کنی دوست داشته نشدی، خودت چقدر بلدی از خودت عقب نشینی کنی؟
این روزها
و تکرار!
هنوز شیوا رو ندیدم و فکر نکنم ببینم... از طرفی دلم برای سپیده هم تنگ شده...
اما این زندگی!
همچین آدم رو می اندازه تو هچل! که نمی فهمی روز و شبت داره چطوری می گذره...
همیشه به این فکر بوده ام که چطور تو دام تکرار مکررات زندگی نیفتم... روزمره نشم... نمیرم! به نظرم روزمرگی یعنی مردن... یعنی پوسیدن..
این روزها دارم دست و پا می زنم تو دامش نیفتم...

