تبليغاتX
فراز ابر تا ژرفاي دريا ...

جارو دستي!

سلام

دلم ميخواست يه جارو دستي بردارم و زندگيم رو جارو كنم... اما با جارو دستي نه با جارو برقي!

جارو دستي رو آب ميزني تا باهاش فرش رو تميز كني (اگه جارو برقي نداشته باشين كاملا روش كار با جارو دستي رو بلد هستين!!!!!) اين آب زدن به جارو خيلي كيف داره... هم تر و تازه اش مي كنه ، هم يه بوي خوبي توي خونه رو ميگيره ، هم ياد صفا و صداقت گذشته ها مي‌افتي ...

فيليپ و فريتا بزرگ ميشن... به فيليپ مي‌گم "آقا ببره " و به فريتا ميگم "پلنگ خانوم".. 

 بايد ببنيد وقتي خونه رو با جارو دستي تميز مي كنم، واكنش اين دوتا بچه بازيگوش چيه! انگار شارژ ميشن! مي‌پرن اين ور اون ور...

كاش مي‌شد اين جارو رو بردارم به خودم بكشم... به زندگيم... به خاطراتم... كاش جاروي روحم دستم بود! كاش مي دونستم كجاست... بايد يه خونه تكوني بكنم ! جاروم كو؟

!! نوشته شده توسط بادسوار | 9:41 | چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 •

یک روزمرگی کامل!!!!

سلام

امروز هم نمازم قضا شد!!!

فریتا هم گلدونم رو شکست! منم رفتم یه مغازه گل فروشی و برای خودم سه شاخه گل داودی خریدم.

خیلی وقته کسی برام این کار رو نکرده بود...

 

!! نوشته شده توسط بادسوار | 17:36 | پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 •

عمو جغد شاخدار!!!

سلام

ماجراي اين دوتا كوچوليي كه پيش منن طولانيه... اما خلاصه اينكه اين بنده هاي كوچولو و قشنگ خدا از جاده لواسان اومدن تا سر از خونه ما درآوردن درحاليكه به شدت مريض بودن... فكر كنين اين كوچوها تازه دوماهشون شده!!!!

من هيچ وقت با بچه ها ميونه خوبي نداشتم... اونا هم با من نداشتن.. (و اين حالت الان هم برقراره ) اما اين دوتا كوچولو بعد از اون پيشي خانوم اومدن و الان عضوي از اين خونه با تمام موجودات زنده و غير زنده اش  هستن.

اسم يكي فيليپ و اسم خواهرش فريتا هست. اسامي داستان "غاز وحشي" كه تازگي خوندم و خيلي خوشم اومده.

اين دوتا كوچولو گاهي وقتا خيلي حس خوبي بهم ميدن... گاهي وقتا ميان روي سينه ام دراز مي كشن و مي خوابن، شبها موقع خواب گاهي ميان زير پتو پيشم... گاهي دستشون رو ميذارن روي دستم و نمي ذارن دستم رو بردارم و همونطوري به خواب ميرن...

و اين موقع ها من احساس عمو جغد شاخدار رو دارم وقتي كه بنر رو توي خونه‌اش بهش اعتماد مي كرد و راحت ميخوابيد....

وضع سلامتيشون خدا رو شكر بهتر شده. هنوز سرفه و عطسه دارن و هنوز هرشب بايد بريم بيمارستان آمپول بزنيم!!!!!!!

در ضمن از آخرين آغاز ممنونم....

!! نوشته شده توسط بادسوار | 16:36 | شنبه شانزدهم آبان 1388 •

اين روزها

سلام

اين روزها سرم رو گرم مي كنم به:

- كلاسهاي آموزشي

- همكاري با مركز مشاوره

- نگهداري از اين دوتا بچه گربه‌اي كه فعلا اومدن مهمون ما شدن (بنده هاي كوچولوي خدا خيلي حالشون بد بود و بردم بيمارستان حيوانات، و اونجا معلوم شد كه عفونت ريه داشته به خونشون ميزده و خدا رحم كرده به من! الان دارن بازم دارو مصرف مي كنن و خدا رو شكر كه حالشون خوبه)

- حل كردن جدول سودوكو

- انجام يه كار پروژه‌اي كه با دوستان گرفتيم

و چيزهاي مسخره‌اي شبيه به همينا....

اين سومين روزه كه براي چك كردن يه ايميل ساده بايد از فيلترشكن استفاده كرد! و اينم خيلي به نظرم مسخره است! و در عين حال نگران كننده. در موارد قبلي اوضاع اينطوري نميشد.



پي نوشت:

روزمرگي داره خفه ام مي كنه و انتظار... انتظار ... انتظار!

سهمم از انتظار توي اين دنيا زياده! خيلي زياد!!!!!



!! نوشته شده توسط بادسوار | 19:54 | جمعه پانزدهم آبان 1388 •

شعور!!!!!

زندگی انسان و سرنوشت او، تجسم آن چیزی است که در درون اوست.

زندگی انسان، انعکاسی از شعور اوست و هر تغییری در وضعیت ها،

حالات و شرایط، نتیجه حرکت شعور اوست.

!! نوشته شده توسط بادسوار | 20:44 | جمعه یکم آبان 1388 •

RSS