دريغا از من...
سلام
یادش به خیر
اون موقعها نوار مهربانی شکیبایی رو می گذاشتم و یواشکی های های اشک می
ریختم... هوای حوصله ابری بود....
چه فرقی می کرد دختر باشم یا پسر.... تنها بودم و رفیقی نبود که اشکهام رو
شریک بشم... یواشکی اشک می ريختم چون به خودم قول داده بودم هیج کس اشکهای من رو
نبینه... به کسی که «زیبا » رو داشت تا براش این طوری بنویسه و شعرهای چشمش رو
بدزده حسودی می کردم....
از موسیقی تاثیرگذاری که همیشه دیوونهام
کرده و میکنه نمیشه گذشت... اما لَحن این مرد عشق گم شدهای رو نشون من داد که
هنوز بعد از این همه سال پیداش نکردم...
من ... بهار دیگری را دوست می دارم....
.... پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه
هایم فرو ریزد و ملال تنهایی از چشمهایم...
.
.
همه آدما این تنهایی رو می چشن... مثل
مرگ....
من اون موقع به دنبال معشوقی نمی گشتم
که گیسوانش ترانه دریاها باشه....
همون موقع هم دنبال چیز دیگهای می گشتم
که تجلي تمامی آرزویي در یک لباس باشه ... کیه؟.... چیه؟.... کجاست؟....
و آیا حقارت من قدِ لبهِ پایین این لباس
میرسه یا باید مثل خیلی از آرزوهایی که همیشه از دور نگاهشون میکنم ببینمش؟
.
.
تنهام... مثل همیشه.... مثل همیشه...
کاش اون دوستی که دیشب از تنهایی گله میکرد و بهش گفتم همه ما تنهاییم بود
اینجا و من رو میدید که یواشکی گریه میکنم... گرچه بعد از اینهمه سال حالا خیلیا
دیگه اشکای من رو دیدن و دیده و نادیده گذشتن....
با یه رفیق شفیقی حرف می زدیم که گاهی فکر می کنم اگه این دختر نبود گرههاي
خیلی بیشتری چشمهام رو از دیدن و روییدن میبست....
می گفتیم که یه جورایی همه آدما یه قیمتی دارن... یه چیزی تو وجود آدما هست که
باعث میشه تا سَحَر پلی نباشه و نشه بتونی چراغ دلت رو دستت بگیری و زیر بارون
بری.... یه قیمتی هست!... بعضیا قیمتشون زیاده و بعضیا قیمتشون کمه....
و چقدر سخته اگه تو فکر کنی که قیمتت زیاده اما قیمتت از یه سکه سیاه بی ارزش
زیر پا کمتر باشه..... اگه از یه چراغ همیشه روشن، از بوی پتوی کهنه، از رو به
دیوار نشستن با چشمهاي بسته...کتک خوردن.... فحش شنیدن... آبروریزی... اگه از
اینا هم کمتر باشه...
به این فکر می کنم که چقدر جای من در زندگی خاليه
..... موسم نیلوفران اومد و رفت و من کسی رو دیدم که تنها بود... و می شد از
چشمهاش چشمها رو آموخت و كاش فقط از تمام
اون «یکی» کاش جوانهای مونده باشه .... کاش مونده باشه...
طوری که آروز می کنم خوابش رو ببینم... کسی که در موسم نیلوفران اومد و موند و
نرفت... اما من....

